تبليغاتX
یک شب یک شهر


یک شب یک شهر

اخرين دكترم جواب كرد ! گفت ديگه فرصتي نمونده اين يك ماه را هم در كنار هم باشيد اگه زودتر عمل ميشد شانس خوب شدنش زياد بود ولي ... دختر يه نگاهي به مادرش كرد كه چادرشو گرفته بود جلوي صورتش و اشك ميريخت و بعد رو به دكتر كرد و با صداي لرزان گفت اخه اقاي دكتر ما از كجا ميتونستيم خيلي زود اين 3 ميليون را تهيه كنيم ؟ اگه دكترش به ما فرصت ميداد تا بعد از عمل  پولشو مي گرفت كه ... بغض گلوشو گرفت و به زحمت اب گلوشو گورت داد و حرفاشو ادامه داد و گفت همين 3 ميليون را هم از فروش اسباب خونه و پيش خونست تازه صاحب خانه قول با گرفتن سود 35 درصد به ما داده ! بابامم كه كار ثابتي هم نداشت و ... دكتر كه حوصله شنيدن غم كسيرو نداشت ميان حرف دختر پريد و گفت بهر حال ما سعيمون را كرديم از دست خدا هم كاري بر نمياد فقط اين چند روز بگذاريد خوش باشه من بايد برم مريضتون هم مرخصه لطفا" بعد از تصويه حساب بيمارستان ببريدش ... و بعد از اتاق خارج شد .
دختر دست مادرو گرفت و بلندش كرد رفتند و هر چي داشتند حتي تنها النگوي دست مادرو دادند به حسابداري بيمارستان تا پدرو به خونه ببرند !
پتويي كف پذيرايي انداختند تا مرد روي ان دراز بكشه . هر دو لبخند به لب داشتن حتي پدر هم با دردي كه داشت لبخند ميزد او ميدانست ديگه به اخراي عمرش نزديك شده ولي شادي خانوادش از همه چي رو زمين براش مهمتر بود . اميد به خدا تنها چيزي بود كه نه ميخواست از دست بده و نه خانوادش نا اميد بشن ... . زن رفت يه چايي براي شوهرش اورد . دختر نمي تونست تو اون وضع پدرشو ببينه ديگه طاقت نياورد و از اتاق خارج شد رفت تو اشپزخانه و ارام زد زير گريه وقتي ارام شد رفت سراغ يخچال تا يه چيزي براي پدرش بياره وقتي درشو باز كرد خيلي ناراحت شد اخه چيزي نبود جز 2 بطري اب ... ديگه پولي هم نداشتند تا بره چيزي بخره كه حتي ناهار بخورند . مانتوشو پوشيد و از خانه زد بيرون تو حياط به اولين چيزي كه چشمش خورد قبض برق و گاز بود دستشون درد نكنه ! هر ماه كه پول يارانه ها همش ميرفت براي همين كاغذ پاره ها يا همان نعمت و زمين خدا شايدم مهريه فاطمه (س)  !‌الانم كه ديگه خبري از يارانه نبود تازه تلفنم كه چند ماهي ميشه قطعه .. از جلوي نعمت خدا گذشت ميخواست دو سه تا بخره ولي رقمش از پول خرد هم ميگذشت تازه اگه بخواد يه ماست يا دو تا تخم مرغ هم اضافه بشه كه ديگه ميشه غذاي شاه ! دو هفته ديگه كريسمس بود و مي خواست براي پدرش جشن سال تحويل بگيره كه تا سال 91 دير ميشه . نمي دانست چيكار بايد بكنه ؟ 15 سال بيشتر نداشت و تنها بچه خانواده بود هميشه ادماي ضعيفو حمايت ميكرد حتي اگه نميتوانست مالي باشه با همدردي اين كارو ميكرد اما وقتي فهميد پدرش سرطان داره دنيا و ارزوهاش خراب شد . دلش خيلي گرفته بود يه نگاه به اسمان كرد و رو به خداش گفت خدا جون ما كه به اندازه كافي بيچاره بوديم پس چرا !؟‌ من كه هميشه دوست داشتم و با بنده هات خوب بودم هيچ وقت مسخرشون نكردم حتي با شكستن دلم ولي هيچ موقع دلشونو نشكستم و هر كاري از دستم بر ميامد براشون ميكردم هميشه نمازامو ميخوندم حتي اگه سر وقت نبود راستي تا حالا شده به كسي بدي كرده باشم ؟‌ ... خدا جون حالا نميشه بابامو ازم نگيري ؟‌ من به هر دوشون احتياج دارم . به يه چهار راه رسيد چراغ عابر قرمز بود ايستاد تا سبز بشه وقتي سبز شد ماشينها ايستادن و بعد وارد خيابان شد در حين راه رفتن به ماشينهاي ايستاده نگاه ميكرد كه يكدفعه فكري به ذهنش خطور كرد ... سريع برگشت به خانه يه شیشه پاک کن با يه تيكه پارچه برداشت و برگشت سر همان 4 راه . وقتي چراغ قرمز شد رفت سراغ اولين ماشين و شروع به پاك كردن شيشه ماشين كرد و شيششو مثل اينه تميز كرد رانندش يه 500 توماني داد بهش دختر يه لبخند كوچيك گوشه لبش نشست . رفت سراغ دومين ماشين دومي گفت نميخواد سومي پول نداده گازشو گرفت رفت ... يكي داد زد گفت هي خوشكله پيش ما هم بيا رفت جلوي ماشين تا شيششو پاك كنه راننده از تو ماشين سرشو بيرون اورد و گفت اگه با ما بياي پول بيشتري گيرت ميادا !‌ دختر يه نگاه به اون و داخل ماشين كرد و ديد سه نفرند كه نيششون تا بناگوش بازه سريع از ماشينشون دور شد ... قلبش تند تند ميزد رفت كنار خيابان روي جدول نشست و به كار خودش فكر كرد و پشيمان از كار خودش ! خواست برگرده خونه كه يكدفعه ياد پدرش افتاد تا حداقل تو اين چند روز شاد زندگي كه نه ولي راحت زنده بمونه ... دوباره رفت و شروع به پاك كردن شيشه ماشينها كرد . از اول شروع كارش همه با تعجب و حتي مسخره نگاهش ميكردند بيشترشون يا متلك ميگفتن يا تسبيه اب ميكشيدن ! احمق اونايي كه نصيحتش ميكردن !‌ خودشون تو ان شرايط نبودن كه ؟‌ و احمقتر از اون كسايي كه فقر مردمشان را ميبينند و ميتوانند كاري كنند يا اگه هم نميتوانند جلوي اون دهن ... شون رو نميگيرند و فكر ميكنند از اسمان افتادن تا فقط نصيحت كنند نه عمل !‌ دختر به كسي توجه نمي كرد جز پدرش . دو ساعتي انجا بود 15 هزار توماني جمع كرده بود البته ماشيني نبود كه پول داده باشه و شيشش برق نيفتاده باشه . داشت يه ماشينو پاك ميكرد كه يه موتوري امد كنارش ايستاد و يكدفعه مغنه اش را از سرش كشيد دختر تا به خودش امد با سرعت از كنارش دور شد و رفت ان دست خيابان ايستاد دو نفر بودن و پشتي مغنه را تو هوا گرفته بود و ميچرخاند و هر دو بلند بلند ميخنديدند مردم كه اين صحنه را ديده بودن يكي دو نفر موبايلشون را دراورده بودن و فيلم برداري ميكردن !‌ دو سه ماشين بوق عروس ميزدن ... دختر شكه شده بود و نميدانست چيكار بايد بكنه ... چند ثانيه اي طول كشيد تا خودشو پيدا كنه و بعد پارچه اي كه باهاش شيشه ماشين هارو پاك مي كرد به سرش كشيد و از وسط خيابان رفت بيرون در حال بيرون رفتن يه ماشين چند بار بوق زد و صداش كرد برگشت و ديد يكي ميگه دختر خانوم دختر خانوم ؟‌ كمي دقت كرد ديد يه خانومه و ميگه بيا بالا ... دختر كه بدنبال يه راه فرار از ان خيابان لعنتي ميگشت بدون هيچ حرفي سوار ماشينش شد . همين كه ماشين راه افتاد همه پولي كه دختر تو اين چند ساعت بدست اورده بود را از پنجره ماشين به بيرون پرت كرد ... .
راننده زن مدتي دختر را تو خيابان چرخاند بدون هيچ حرفي تا ارام شه و تمام حواسش به حركاتش بود . كمي كه گذشت زن سكوت را شكست و از دختر پرسيد چرا شيشه ماشينها را پاك ميكني ؟ دختر نگاهي بهش كرد و گفت اخه پدر مادرم بهم دزدي ياد ندادند ! زن كه از سوالش شرمنده شده بود سكوت كرد . دختر برگشت گفت ممنونم اگه ميشه همينجا من پياده ميشم . زن كه مي خواست از دختر بيشتر بدونه دوباره سوال كرد ببخش من قصد فضولي ندارم ولي ميشه از زندگيت بدونم ؟‌ دختر دوباره به چشمهاي زن نگاه كرد و خواست چيزي بگه كه زن سريع گفت خواهش ميكنم مطمعن باش نميخوام كوچيكت كنم !‌ دختر مكسي كرد و بعد گفت  پدرم مريضه و يك ماه بيشتر زنده نيست ما هيچ پولي نداشتيم فقط ميخواستم سال جديد ميلادي را بجاي سال شمسي جشن بگيريم كه حداقل اين عيد را ببينه و اين مدت را به خوبي بگذرونه ... زن پرسيد مگه مريضي پدرت چي هست ؟ گفت غده سرطاني داره عملش هم كرديم ولي جواب نداد دكترا گفتن دير اورديد و ديرتر هم عمل شده ! تازه اگه هم عمل ديگه اي مي خواست ما هيچ پولي نداشتيم حتي پول براي نان خريدن هم نداريم چه برسه به عمل ... فاميلهامون هم خيلي وقته كه ما براشون ننگيم ! دختر سكوتي كرد و بعد گفت ببخش ولي اگه سوالات تموم شده من پياده ميشم . زن يه لبخند زد و گفت اگه ممكنه ميخوام برسونمت دوست دارم پدر همچين دختري را ببينم كه حاضره براش هر كاري كه شايسته يك انسان واقعيه بكنه . دختر يه نگاهي به زن كرد و ديگه حرفي نزد فقط راهو بهش نشان داد .
شب كريسمسه هر سه دور هم جمع شدن و از ته دل ميخندند ... چه عيد زيبايي بود اخه پدر دوباره عمل كرده بود و ايندفعه يك عمل موفقيت اميز ... اره همان خانوم دكتر يا همان زن راننده كه متخصص جراحي بود با يك عمل خوب ريشه سرطانو از بين برده بود و همينطور با قبول همه هزينه ها ... البته دختر ازش قول گرفته بود كه هر وقت شده هم پول و هم محبتشو جبران كنه و تا اخر عمر مديون خداش باشه ... .
كريسمس مبارك .       

نوشته شده در یازدهم دی 1390 م| |


Design By : Night Skin