یک شب یک شهر

شهری که توش زندگی میکرد اهالی اطراف بهش میگفتن شهر ارواح و البته تنها ادم ان شهر بود ! اره بر میگشت به چندین سال پیش وقتیکه پدرش اونو تکو تنها تو جنگل رها کرد و فقط با یه پارچه سفید پیچیده شده به دورش . مدت زیادی از ان شب میگذشت و حالا ان کودک 17 سالش شده و ان شهر و جنگل براش شده خونه و ارواح هم خانوادش انها خیلی بیشتر از خانواده واقعیش هواشو داشتندو دارند و هیچوقت تنهاش نگذاشتند او هم عاشق خانوادش بود . نزدیک ان شهر یه دهکده بود که اهالی انجا جرات نزدیک شدن به ان جنگلو نداشتند چه برسه ورود به ان شهر را و هر کس جرات میکرد برای تمام عمر پشیمون میشد . تا اینکه یکروز یه گوسفند از گلش جدا شد و وارد جنگ شد ادمک شهر ارواح که به جنگل رفته بود متوجه ان گوسفند میشه رفت بسمتش ولی گوسفند فرار میکنه میره دنبالش بعد از مدتی تعقیب و گریز وقتی بهش میرسه و میخواد بگیردش یکدفعه پاش لیز میخوره و از روی صخره به پایین پرت میشه . وقتی بهوش میاد یه سقف بالای سرش میبینه میاد که بلند بشه ولی نمیتونه اخه دستو پاهاش با تناب به تخت بسته شده بودند ! هر چی تقلا میکنه تا خودشو رها کنه نمیتونه در این حین چند نفر وارد اتاق میشند همشون زیر لب زمزمه هایی میکردند و وحشت در چشمانشون موج میزد ادمک هم متعجب و شگفت زده بود کسایی را میدید که خیلی شبیه خودش بودند شروع به حرف زدن کرد ولی انها جوابشو ندادند ناراحت میشه و میگه چرا منو بستید ؟ مردم ده که به داستان ادمک شهر ارواح اعتقاد داشتند میدونستند که همان ادمکه برای همین از او دوری میکردند و همچنان زیر لب وردو دعا میخوندند و دونه دونه تسبیح مینداختند . با ترس رفتند به سمتش و دستانش را باز کردند چند نفری محکم گرفتنش بلندش کردند و او را به بیرون از خانه بردند . ادمک که داشت کم کم از کارهای انها عصبانی میشد گفت چیکار میکنید اگه ادامه بدید خانواده ام را صدا میکنما ... وقتی انها این جمله را شنیدند وحشت سر تا پایشان را گرفت یکی از انها سریع چند صفحه کاغذ را از کتابی که در دست داشت کند مچاله کرد و درون دهان او فرو برد تا صدایی از او در نیاد سپس او را به تیری محکم بستند و بعد از خواندن مطالبی از همان کتاب هیزمهای زیادی دور پای او ریختند و یکی از اهالی مقداری نفت را روی چوبها ریخت . ادمک همچنان برای نجات خود تقلا میکرد ولی هیچ فایده ای نداشت رو به جنگل و شهر خودش کرد با چشمانی اندوهگین خانواده اش را صدا زد ولی ... اشک از چشمانش سرازیر شد . در این حین ریش سفید محله مشعل روشن را به روی هیزمها گرفت و اتش شعله ور شد ... اتش کم کم از پاهای او زوانه کشید تا اینکه در اخر به سر او رسید تا جاییکه کاغذ درون دهان او هم اتش گرفت و انجا بود که صدای فریاد او جنگل را به لرزه انداخت و به ثانیه نکشید که کل روستا به خاکسترو ویرانه تبدیل شد .

ادمک همچنان در ان شهر ارواح زندگی میکنه ولی با بدنی سوخته و زخم خورده از جماعتی ادم نما .

نوشته شده در پنجم فروردین 1392 م| |


Design By : Night Skin