مه
بالای کوه ایستاده بود و به اعماق دره نگاه میکرد اما چیزی جز مه دیده نمیشد! کارش هر روز همین شده بود که وقتی گله را میبرد کوه از بالای دره به مه ها خیره میشد
پیرترین اهالی روستا گفته بودند یادشون نمیاد که این مه تا حالا از بین رفته باشه همیشه میگفتند هر کی پا به داخل دره گذاشته هیچ وقت برنگشته! دخترک فقط از بالا خیره میشد و او هم مثل اهالی ده جرات ورود به اونجارو نداشت. تو روستا وقتی حرف از اون دره و مه بود میشد براحتی ترسو تو چشمهاشون دید
روزها یکی بعد از دیگری میگذشتند همه جوانهای روستا به شهر رفته بودند جوانترین فرد روستا دخترک بود که وظیفه نگهداری از 20 گوسفند و یک بز را داشت. هر روز انها را به اطراف دره برای چرا میبرد و عصر به روستا بر میگشت او عادت داشت قبل از خواب بره جلوی اینه و موهای بلندشو شونه کنه و بعد بخوابه همیشه جلوی اینه به خودش میگفت اگه روستا پسر داشت یعنی عاشق من میشد؟ ولی همیشه تنها بود. اهالی روستا از تعداد گوسفندها هم کمتر بودند چون خانواده ای نداشت اهالی براش شده بودند خانوادش و هیچوقت این جراتو نداشت از روستا خارج بشه و مثل بقیه به شهر بره. روزها یکی بعد از دیگری میگذشتند و به عمر دخترک اضافه میشد
روی ایوان نشسته بود و به غروب خورشید نگاه میکرد روستاشون دورترین نقطه زمین بود نه جاده ای و نه ابادی ای ان اطراف... موهاشو توی دستش گرفته بود و لای انگشتاش می پیچید فقط صدای باد و چند پرنده میامد خورشید هر چه پایینتر میرفت چشمهای دخترک هم بسته تر میشد و تا اینکه به خواب رفت
با صدای داد و فریاد از خواب پرید! به اطراف نگاه کرد صبح شده بود صدا از چند تا خانه انطرف تر می امد بسرعت خودش را به انجا رساند پیرمرد فریاد میزد که همسرش رفته! اهالی دورش جمع شده بودند او بلند گریه میکرد و میگفت دیشب همسرش گفته میخواد بره پیش دختر و پسرش اخه هر دوشون رفته بودند توی دره و دیگه بر نگشته بودند اهالی هیچ کاری نمی تونستند بکنند دره بالای کوه بود و هیچکدوم نفس و پای بالا رفتن از کوه را نداشتن دخترک گفت من میرم دنبالش
تو مسیر پيداش نکرد تا اینکه به پای دره رسید تنها چیزی که پیدا کرد چوب دستی پیرزن بود که کنار دره نزدیک مه افتاده بود دخترک آروم اروم رفت پایین دره تا چوبدستی را برداره
برای اولین بار بود انقدر به مه نزدیک شده بود دستهاش میلرزید با ترس ذل زده بود به درون مه هیچی نمیدید ولی هر ان منتظر بود مه اونو به درون خودش بکشه! به چوب دستی که رسید سریع برش داشت و بسرعت از انجا دور شد
چند روزی گذشت هر روز پیرمرد میگفت بعد از مرگم مرا هم به درون مه بیاندازید به هفته نکشید او هم از دوری زنش دق کرد اهالی تصمیم گرفته بودند همان داخل روستا دفنش کنند اخه کسی نبود که جسدش را به بالای کوه ببره... دخترک تصمیم گرفت به تنهایی این کارو بکنه
بعد از ساعتهای طولانی به زحمت و با خستگی زیاد به بالای کوه رسید پیرمرد را کنار لبه پرتگاه گذاشت و هلش داد پایین سر خرد و رفت داخل مه اما یکدفعه واستاد! انگار به چیزی گیر کرده بود و پاهاش بیرون از مه مانده بود رفت سمتش پاهاشو با دست بلند کرد و خواست بدرون مه بیاندازه ولی هر کاری کرد نتونست انگار سمتی که درون مه بود به زمین چسبیده بود! بین دوراهی مونده بود بزاره بره یا پا تو مه بزاره؟ کمی انجا نشست و بالاخره دل به دریا زد و اروم اروم وارد مه شد
هیچی نمیدید فقط دستش روی بدن پیرمرد بود تا اینکه به شونه هاش رسید انرا بلند کرد و کره کنان روی زمین کشید تا کل بدنش وارد مه بشه چند قدمی به عقب رفت وقتی مطمعن شد کاملا وارد مه شده رفت به سمت پاها تا از مه خارج بشه از پاها جدا شد و چند قدمی جلو رفت نتونست از مه خارج بشه ! حتی بیشتر از عقب به جلو رفت باز هم... با خودش فکر کرد نکنه مسیرو اشتباه رفته ! دوباره برگشت اما پیرمرد را هم نتونست پیدا کنه! ؟ ترس تمام وجودشو گرفت نشست روی زمین نمیدونست چیکار کنه مه انقدر شدید بود که حتی نمی تونست دستهای خودش را هم ببینه...
بعد از مدتی سردر گمی تصمیم گرفت حرکت کنه که با نشستن هیچ اتفاق خوبی نمیافته و کسی هم نیست تا بیاد به کمکش چهار دستو پا شد و با لمس کردن زمین شروع به حرکت کرد به ارومی میرفت چند دقیقه ای همانطور رفت دید که به جایی نمیرسه برای همین سمتشو عوض کرد مدتی به چب مدتی به راست و عقب یا جلو زمان زیادی به همین شکل گذشت دیگه خسته شده بود دوست داشت داد بزنه ولی میدونست صداش به هیچ کس نمیرسه نشست و هر دو دستشو برد لای موهاش و سرشو لای زانوهاش گرفت چشماشو بست و شروع به فکر کردن کرد... با خودش گفت اصلا برای چی باید برگردم؟ این زندگی بود که من داشتم همه جوونای روستا که رفته بودن منم نباشم مثلا چه اتفاقی میافته ! برای کسی هم مهم نبود و فرقی نمیکنه تا کی باید گوسفندارو ببرم چرا یا جلوی اینه بشینم و موهامو شونه کنم؟ تا کی باید روزامو تکراری بگذرونم؟ تو این افکار بود که احساس سرما کرد ! وقتی چشماشو باز کرد دید همه جا تاریک شده قبلش همه چی سفید بود ولی الان سیاه ... روی زمین دراز کشید و به اسمان خیره شد البته نمیدونست بالای سرش واقعا اسمونه!؟ چشماشو بست و خوابید
تو خواب دید برگشته به روستا و با افتخار میگه من تو مه بودم و تونستم برگردم... دید که همه اهالی برگشته بودند پیرو جوان کودک و خردسال روستا مثل قبل شلوغ شده بود دیگه فقط صدای چند تا پرنده و باد نبود صدای بازی کودکان در کوچه ها بود صدای خنده زنان بود صدای بیل زدن و کشاورزی مردان... توی همه ی این رویاها بود که یکدفعه از خواب پرید دوباره همه جا سفید شده بود نمی دونست صبح شده یا ظهر شایدم عصر؟ همچنان دراز کشیده بود و موهاش لای انگشتاش پیچیده و به اسمان خیالی خیره شده بود هم دوست داشت بلند بشه و به راهش برای نجات پیدا کردن ادامه بده و هم دراز بکشه و تا به سرنوشت بقیه اهالی دچار بشه... بالاخره بعد مدتی تصمیم گرفت دست از تلاش بر نداره از جاش بلند شد میخواست بدوه تا سریع از مه خارج بشه! ولی با خودش فکر کرد با سرعت و بدون فکر نمیشه به هدفش برسه برای همین دوباره چهار دستو پا شد و ارام با کمک دستهاش شروع به حرکت کرد
ایندفعه چشمهاشو بست و با کمک گوشهاش بدنبال مسیر گشت هیچ صدایی نمیامد فقط تمرکز کرد تا ارامشش بیشتر بشه همچنان به مسیرش در جهتهای مختلف ادامه میداد البته با چیدن سنگها پشت سر هم برای خودش مسیر علامت میزد... مدت زیادی راه رفت اما همچنان تو مه بود دوباره هوا تاریک شد دخترک روی زمین دراز کشید و به خواب رفت تا فردا باز هم به تلاش خودش ادامه بده
تو رویاهای خودش بود که صدای فریاد شنید! حتما باز یکی از اهالی گم شده کمی که دقت کرد متوجه شد او را صدا میکنند که یکدفعه از خواب پرید به اطراف نگاه کرد دوباره روز شده بود دراز کشید ولی حسی برای حرکت نبود که یکدفعه باز صدای فریادو شنید که داد میزد دخترک کجایی؟ اره صدای یکی از اهالی روستاست اشک از چشمهاش سرازیر شد و بلند داد زد من اینجام من اینجام... که یکدفعه صدای فریاد بیشتر شد صداها ضعیف و لرزان اما با انگیزه و شوق دخترک سریع چشمهاشو بست و ارام ارام به سمت صداها رفت کمی که رفت یکدفعه یکی بغلش کرد! وقتی چشمهاشو باز کرد دید از مه خارج شده و یکی از اهالی او را در اغوش گرفته بود
اره اهالی بیشتر از یک روز کشیده بود خودشان را به بالای کوه برسانند تا دخترک روستای خود را نجات دهند.
چند ماهی بود که از تولدش میگذشت ولی هنوز دوستی پیدا نکرده بود ! همه دشتو زیر پا گذاشته بود ولی کسی عاشقش نشده بود ! تا اینکه چشمش به یکی افتاد که تنها روی گلی نشسته بود . رفت به سمتش ... و بالاخره یه دوست پیدا کرد . با هم تو اسمون ابی پرواز می کردند . کنار هم بودند که یکدفعه متوجه میشه دوست جدیدش نیست ؟ بر میگرده و میبینه که داخل یه تور گیر افتاده ! میره سمتش که میبینه یه عنکبوت بزرگ با سرعت میاد به سمتشون . به عقب میره ! دوستش خیلی تلاش میکرد تا خودشو نجات بده و از او هم کمک می خواست ... ولی او ترسیده بود و جلو نمی رفت ! وقتی عنکبوت دوستشو گرفت از اونجا فرار کرد ؟!