تنها و بیکس تو شهر خودش, مثل یک غریبه تو خیابان, روح سرگردان در نیمهء شب پای پیاده, گشنه وتشنه ولی ... امیدوار !؟ اره امید به اینده با قلبی روشن, روشنتر از ستاره و به زلالی اب, با قدمهایی استوار چون کوه بسوی اینده که در ارزوش اما اینده ای نامعلوم ... . در سکوتی غریب براهش ادامه میدهد با افکاری بزرگ به بزرگی زمین , همان زمینی که رو از او برگردونده و نمی شناسدش , باز هم امید ! نوری او را از تمام رویاهاش بیرون میکشد وقتی به خودش می اید خود را وسط خیابان روی اسفالت می بیند ... . اره مسافر ما به اخر ایستگاه رسید مسافری که سفر را دوست نداشت سفری که هیچ کس دوست ندارد .