مسافر
تنها و بیکس تو شهر خودش, مثل یک غریبه تو خیابان, روح سرگردان در نیمهء شب پای پیاده, گشنه وتشنه ولی ... امیدوار !؟ اره امید به اینده با قلبی روشن, روشنتر از ستاره و به زلالی اب, با قدمهایی استوار چون کوه بسوی اینده که در ارزوش اما اینده ای نامعلوم ... . در سکوتی غریب براهش ادامه میدهد با افکاری بزرگ به بزرگی زمین , همان زمینی که رو از او برگردونده و نمی شناسدش , باز هم امید ! نوری او را از تمام رویاهاش بیرون میکشد وقتی به خودش می اید خود را وسط خیابان روی اسفالت می بیند ... . اره مسافر ما به اخر ایستگاه رسید مسافری که سفر را دوست نداشت سفری که هیچ کس دوست ندارد .
+ نوشته شده در 2009/7/31 ساعت 17:11 توسط م
|
چند ماهی بود که از تولدش میگذشت ولی هنوز دوستی پیدا نکرده بود ! همه دشتو زیر پا گذاشته بود ولی کسی عاشقش نشده بود ! تا اینکه چشمش به یکی افتاد که تنها روی گلی نشسته بود . رفت به سمتش ... و بالاخره یه دوست پیدا کرد . با هم تو اسمون ابی پرواز می کردند . کنار هم بودند که یکدفعه متوجه میشه دوست جدیدش نیست ؟ بر میگرده و میبینه که داخل یه تور گیر افتاده ! میره سمتش که میبینه یه عنکبوت بزرگ با سرعت میاد به سمتشون . به عقب میره ! دوستش خیلی تلاش میکرد تا خودشو نجات بده و از او هم کمک می خواست ... ولی او ترسیده بود و جلو نمی رفت ! وقتی عنکبوت دوستشو گرفت از اونجا فرار کرد ؟!