واقعا" دیگه خسته شده بود و باورش شده بود که به اخر خط رسیده ! با قدمهای سنگین تو خیابان راه می رفت . حوصلهء هیچ کس را نداشت ! بی پدری بدجور بهش فشار اورده بود . چند ماهی میشد که نتونسته بود یک کار داعم پیدا کند . دیگر دوست نداشت مادرش کار کند و خودش بیکار باشد . همه کار کرده بود بنایی, نظافت, شاگردی و ... ولی به ماه نمی کشید که کارش را از دست میداد ! اخه نمیشد ؟ از وقتی که پدرش را تو تصادف از دست داده بود خیلی زود رنج شده بود . تو تصادفی که یک دست خودش را هم از دست داده بود بخاطر همین بهش کار نمی دادند و معدودی هم که بخاطر دلسوزی کار میدادند به ماه نکشیده بخاطر عقب افتادن بعضی کارهاشون اخراجش می کردند . چند ماهی بود که اجارهء خانه عقب افتاده بود . صاحبخانه یکروز در میان زنگ میزد یا دم در بود و همش جنگ و جدل . از مادرش خجالت میکشید . او صبح تا شب خانهء مردم کار میکرد تا بتواند کرایهء خانه را بدهد و هم خرج زنده ماندن جفتشان را ؟! پسر هر کاری میکرد نمی توانست یک کاری را درست انجام بدهد . با یک دست چکار می شود کرد ؟ مخصوصا" کارهای سخت و سنگین ! یکدفعه صدایی اشنا او را از افکارش بیرون کشید ! اره تنها دوستی بود که براش مانده بود که تو داروخانه کار میکرد . ولی نه ! یک تصمیم به ذهنش افتاد تا بتواند فرار کند از دست مسخره کردن مردمی که خودشان ... و شرمندگی مادرش . دوست نداشت بیشتر از این باعث دردسر مادرش باشد . تمام زندگیشان برای نجات پسر رفته بود خرجهای سنگین بیمارستان تا مادرش بتواند او را از مرگ نجات دهد ولی چه فایده ! حتی وقت نمی کرد درست و حسابی پسرش را ببیند . بعضی شبها هم نمی توانست خانه بیاید . دیگر تصمیم خودش را گرفته بود و از دوستش مقداری سم قوی خواست . اول دوستش تعجب کرد که چرا ؟ ولی پسر قانه اش کرد که برای موشهای انباریش می خواهد . بالاخره با اخرین پولش مقداری سم خرید و برگشت خانه . ساعت 9 شب بود . حوصلهء شام خوردن هم نداشت البته زیاد فرقی هم نمی کرد ! اخر جز یکی دو تا نان چیز دیگری هم تو یخچالشان پیدا نمی شد . همهء سم را داخل یک لیوان اب ریخت و با قاشق هم زد . رفت روی تختش نشست با لیوان در دست ! خواست که لیوان را سر بکشد که یکدفعه صدای باز شدن در بیرون امد ! زود لیوان را گذاشت روی میز کنار تختش و رو تخت دراز کشید و چشمهایش را بست . در اتاقش باز شد و برق روشن شد . یکی بلند شروع به صدا زدن پسر کرد ؟ اره صدای مادر بود و میگفت : پاشو پسرم امشب می خواهیم جشن بگیریم . پسر با تعجب از جایش بلند شد و گفت : مگر چه اتفاق خوبی افتاده ؟ مادر گفت : عید فطره ! بیا زولبیا بامیه و اش گرفتم ! با هم بخوریم و بعد برو بخواب . چند روزی بود که عید تمام شده بود و هر دویشان میدانستند . پسر خیلی زولبیا دوست داشت و از همه بیشتر خوشحالی مادرش . وقتی خندهء او را دید دیگر همه چیز برایش شیرین شده بود . با هم رفتند و اولین زولبیا و اش حلیم ماه رمضان امسالشان را خوردند . درسته خوردنیها کم بود ولی با چنان عشقی خوردند که انگار کوهی از خوردنیها سر سفرهء شان بود . هیچ کدامشان دوست نداشتند ان شب صبح بشود . ولی مادر خیلی خسته بود و صبح دوباره باید می رفت سر کار سپس هر دو رفتند تا بخوابند . پسر تو تختش دراز کشیده بود . دوست نداشت چشمهایش را ببندد ! شب قشنگی برایش بود . بالاخره بعد از یک ساعتی خوابش برد . مدتی نگذشته بود که چشمهایش را دوباره باز کرد ! به اطراف نگاه کرد همه جا تاریک بود ! هیچ جا را نمی توانست ببیند . از تختش بیرون امد و رفت به سمت در . بعد از مدتی راه رفتن نتوانست در را پیدا کند ؟ ترسیده بود . تصمیم گرفت که برگرده به تختش ولی ان را هم نتوانست پیدا کند ! همینطورکه داشت می رفت یکدفعه احساس کرد زیر پایش خالی شده و از بلندی دارد پرت می شود پایین ! مدتی بود که داشت سقوط می کرد ؟ می خواست داد بزند ولی نمی توانست ! فقط تو هوا دست و پا می زد . وحشت زده بود و نمی دانست که چه مدتی تو هواست !؟ ولی یکدفعه حس کرد که میتواند با پاهایش زمین را حس کند . شروع کرد دوباره فریاد زدن ! ایندفعه می توانست صدای خودش را بشنود و مادرش را صدا زد . دو دستش را گذاشت دور دهانش و شروع به داد زدن کرد ! که یکدفعه ... اه نه ؟ من دوباره دستم را بدست اوردم ! با خوشحالی شروع به تکرار این جمله کرد . از خوشحالی نمی دانست چیکار کند ؟ دیگر می توانست هر کاری را انجام بدهد تا مادرش مجبور نشود کار کند . تو این افکار بود که متوجه نوری روی زمین شد ؟ نور خیلی کمی بود ! رفت سمتش و خواست با دست انرا از زمین جدا کند ولی نتوانست ! از هر دو دستش استفاده کرد که یکدفعه انگشتانش شروع به سوختن کرد ! اتش کم کم زوانه می کشید . از ترس گریه می کرد و مادرش را صدا میزد . شعله تا شانه هاش رسیده بود و هر دو دستش کاملا" سوخته بودند ... که حراسان از خواب پرید ! تمام بدنش میلرزید و شر شر عرق می ریخت . همهء لباسهاش خیس اب شده بود . به اطراف نگاه کرد اتاقش بود و می توانست تمام دیوارها در و تختش را ببیند . یکدفعه یاد دستاش افتاد ولی ! همان یک دست اما خوشحال بود . خیلی تشنش شده بود که یکدفه چشمش به لیوان کنار تختش افتاد ! لیوان را برداشت و انرا سر کشید ... لیوان از دستش افتاد ! ولی خیلی دیر فهمیده بود . همهء اب لیوان را تا ته سر کشیده بود ؟؟؟ خیلی دوست داشت که مادرش را صدا کنه تا از او کمک بخواد ولی دوباره گرفت خوابید ! اخه می دونست که پولی براش نمونده تا دوباره پسرش را نجات بده !!! .
بجنگید بخاطر انهایی که برای شما می جنگند . به افرادی که نقص عضو هستند نه نقص دل ! و انهایی که هنوز روزه هستند ؟! کمک کنید . اگه بلد نیستی کمک کنی بدون اذیت و ازار و مسخره کردن راتو بکش و برو .