پنج کس و هیچ کس
یک خانواده, پدر, مادر با دو پسر و یک دختر به خوبی و خوشی با یک زندگی متوسط روزهای قشنگشون را به شب میرساندند . الناز که از همه کوچکتر بود 7 سال داشت پویا هم 11 ساله و بزرگترین فرزند خانواده که سیامک نام داشت 17 ساله بود . بعد از 19 سال زندگی مشترک غبار سیاهی روی خانهء انها نشست ... . پدرم دیر به خانه می امد بعضی شبها هم نمی امد, اخلاقش خیلی تند شده بود تا اینکه متوجه شدیم که معتاد شده است . مادرم مقداری مواد تو جیبش پیدا کرده بود, بعد از دعوای طولانی پدرم از خانه خارج شد . فردای انروز بخاطر نرفتن و دیرکردنهای مکرر از کارش اخراج شد و دوباره دعوای شب قبل تکرار شد ولی پدرم بی اهمیت فقط گوش میکرد . دو ماه بعد متوجه شدیم که پدر خانه را فروخته است دیگر مادرم طاقت نیاورد و بعد از دعوای شدید و کتک کاری تصمیم گرفت که با ما خانه را ترک کند . پدرم اول فکر میکرد که مانند دفعات قبل است و باز هم بی اهمیت . وقتی که دید مادرم چمدان بدست است و دارد میرود دیوانه شد دست مادرم را گرفت و محکم او را بطرفی پرت کرد و او با سر خورد به لبهء میز, خون از سرش فواره زد ما بچه ها همه بطرفش دویدیم مادرم غرق خون بود . همسایه ها که بخاطر سر و صدا به پشت در ریخته بودند در را شکستند و وارد خانه شدند, اما چقدر دیر ... مادرم دیگر نفس نمی کشید . بعد از 5-6 ماهی دادگاهی پدرم و بی خیالی پدرناتنی مادرم ! پدرم محکوم به یک سال زندان ! و پرداخت پولی به دولت ؟ شد . تازه بخاطر نداشتن پول پدرم اعتراض کرد و به لطف دادگاه مبلغ که نصف شد هیچ بقیه اش را هم قسط بندی کردند ؟!؟ . به 8 ماه نکشید که بعلت خوش رفتاری در زندان پدرم را ازاد کردند ! ما که تو این مدت خانهء یکی از فامیل بودیم با اجبار و تحدید پدرمون به یک خانهء اجاره ای رفتیم . همان هفتهء اول پدرم دوباره معتاد شد, از دفعهء قبل بدتر او هرویینی شده بود . یکی از شبهای سرد زمستانی بود. 2 نیمه شب با صدای ناله ای از خواب پریدم خواهرم را دیدم که از تب داشت می سوخت پدر هنوز نیامده بود نمی دونستم چیکار کنم . هر کاری که بلد بودم انجام دادم تا تبش پایین بیاد ولی ... . ساعت 3 شد ولی نه از پدر خبری شد و نه تب خواهرم پایین امد دیگر چاره ای نبود از خانه خارج شدم در همسایهء روبرویی را زدم بعد از چند دقیقه ای مرد همسایه در را باز کرد داشتم ماجرا را برایش می گفتم که صدای برادرم را شنیدم با سرعت خودم را به اتاق رساندم . وای برادرم را دیدم که با دست دارد خواهرم را تکان میدهد و با صدای بلند میگوید : ابجی پاشو مگه قول نداده بودی که با هم بریم پیش مامان چرا من را تنها گذاشتی ... ؟ان شب هم گذشت . بعد از دفن خواهرم تصمیم گرفتم با برادرم از خانه فرار کنیم . چند روزی بود که دنبال کار میگشتم . یک روز که از صبح تا عصر دنبال کار بودم بالاخره توانستم کار پیدا کنم . ساعت 4 بعد از ظهر بود که با خوشحالی به خانهء مان رسیدم . یک مامور کنار در اپارتمان ایستاده بود دلهرهء عجیبی به من دست داد . به سرعت وارد اپارتمان شدم از پله ها بالا رفتم به زحمت خودم را به طبقهء چهارم رساندم در باز بود ! پاهایم می لرزید با صدای لرزان و بلند برادرم را صدا زدم وقتی جوابی نشنیدم شروع به گشتن اتاقها کردم تا اینکه به اتاق خواهرم رسیدم میترسیدم در را بازکنم ولی بازش کردم . باد سردی به صورتم خورد پنجره باز بود . با ترس و لرز به طرف پنجره رفتم سرم را بیرون بردم و به پایین نگاه کردم ... نقاشی پسر بچه ای با گچ روی سنگ فرشهای زمین نقش بسته بود و زمین قرمز شده بود دیگه هیچی نفهمیدم ... وقتی بهوش امدم ساعت 5 بود دیگر زندگی برایم تمام شده بود به لبهء پنجره رفتم و خواستم که ... ناگهان صدای بستن در امد پایین امدم و به سمت در رفتم . در خودش باز شد . اره حدسم درست بود پدرم ! کسی که باعث از دست دادن مادر, خواهر و برادرم بود . خشم و نفرت تمام وجودم را فرا گرفته بود . با چشمهای پر از خون بهش زل زده بودم از من پرسید پویا کجاست ؟ من هم چشمهایم را به سمت پنجره چرخواندم و او نیز به سمت پنجره رفت جلوش ایستاد خم شد و به پایین نگاه کرد . من که دیگر هیچ چیزی را نمیدیدم به سمت او دویدم و با تمام قدرت او را به بیرون حول دادم بعد از لحظه ای به پایین نگاه کردم و او را دیدم که کنار نقاشی برادرم خوابیده بود اشک در چشمانم حلقه زد و ... .
+ نوشته شده در 2009/9/5 ساعت 20:1 توسط م
|
چند ماهی بود که از تولدش میگذشت ولی هنوز دوستی پیدا نکرده بود ! همه دشتو زیر پا گذاشته بود ولی کسی عاشقش نشده بود ! تا اینکه چشمش به یکی افتاد که تنها روی گلی نشسته بود . رفت به سمتش ... و بالاخره یه دوست پیدا کرد . با هم تو اسمون ابی پرواز می کردند . کنار هم بودند که یکدفعه متوجه میشه دوست جدیدش نیست ؟ بر میگرده و میبینه که داخل یه تور گیر افتاده ! میره سمتش که میبینه یه عنکبوت بزرگ با سرعت میاد به سمتشون . به عقب میره ! دوستش خیلی تلاش میکرد تا خودشو نجات بده و از او هم کمک می خواست ... ولی او ترسیده بود و جلو نمی رفت ! وقتی عنکبوت دوستشو گرفت از اونجا فرار کرد ؟!