اینجا ایران است !
صدای امواج دریا و بوش ادم را مست میکنه یک احساس فوق العاده . به دریا خیره میشم به ان دور دستاش با خودم تخمین میزنم تا انجایی که چشمم یاری میکنه مال ماست یا ؟ بازم مطمعن نیستم که چقدرشو بخشیدن یا بخشیدیم ! بهر حال از کنار ساحل رد میشم . سمت چپم مازندرانه و پر از خانه های ویلایی کنار در یکی از ان خانه ها متوجه یک درگیری میشم ! میرم سمتشون و از مشاجرشون میفهمم که هر سه مرد ادعای مالکیت میکنند ! انجاست که متوجه میشم ان ویلا را به سه نفر یا شاید بیشتر فروخته . به راه خودم ادامه میدم ... کنار خیابانی دختری را میبینم که به انتظار ماشینی ایستاده ولی تاکسی سوار نمیشه ؟ اره او منتظر غریبه ای بود که شاید بهتر از اشنا باشه ! مسیرم همچنان نزدیک ساحل بود . بعضی جاها را بوی بد زباله ها برداشته بود .
به گیلان میرسم . دیگه ساحل را نگاه نمیکنم و خیره میشم به دریا . قایقی با سرعت خودش را به کنار ساحل رساند و داد میزد بیاید کمک ؟ مردم رفتند و چند جنازه ی مرد زن و کودک را از داخل قایق بیرون اوردند ! صاحب قایق میگفت از توی دریا بیرون کشیدمشان و هیچ کدامشان مدرک شناسایی نداشتند ! یکی از کمک کننده ها گفت بیچاره ها حتما" مسافر قاچاق ان طرف اب بودند . سرم را بر میگردانم به سمت ساحل و به راهم ادامه میدم . کنار درختها چادری بنا بود ولی هیچکس ان اطراف نبود ! کنجکاو شدم و رفتم سمتش صدا کردم ولی کسی جواب نداد در چادر را کنار زدم که ... خیلی زود پلیس امد و منم یک شبی مهمان برادرهای سبز پوش بودم که بالاخره من را رها کردند .
اولین کاری که کردم از ان شهر خارج شدم و به اردبیل رفتم که در همسایگی اذربایجان بود . تو خیابانهاش قدم میزدم که یکدفعه صدای خرد شدن شیشه ای حواس من و هم رهگذرها را به خودش جلب کرد ! با تعجب به سمت صدا نگاه کردم و متوجه جوانی شدم که شروع به جمع کردن داخل ویترین مغازه ای را کرد و بعد مدتی کوتاه پرید روی یک موتور و با همدستش بسرعت از انجا دور شدند البته قبلش هنگام فرا چیزی از دستش افتاد انگار متوجه نشد و رفت ! نزدیکتر شدم اره حدسم درست بود یک گردنبنده و ان یک مغازه طلا فروشی بود . نماشاچیها یا همان مردم اطراف مغازه جمع شده بودند ولی هیچکس متوجه گردنبند نشده بود و همچنان روی زمین برق میزد اما جرات نکردم برم سمتش و برش دارم اخه حوصله ی مهمانی برادرها را نداشتم از انجا دور شدم . کنار خیابانی صدای مشاجره ای را شنیدم کمی جلوتر رفتم و متوجه حضور دو جوان شدم که سر جای پارک ماشین با هم بحث میکنند بی خیال رد شدم که یکدفعه ماشینی با سرعت از کنارم رد شد ماشین یکی از ان دو جوان بود . برام سوال بود که چطور به تفاهم رسیدند ؟ رومو بر گرداندم و دیدم ان یکی جوان دستش روی شکمشه و غرق خون روی زمین افتاده ! اره با چاقو به تفاهم رسیده بودند . دوباره مردم جمع شدند و من هم به راه خودم ادامه دادم .
وارد اذربایجان شرقی شدم و همچنان هم مرز با اذربایجان . نمیدونم چندمین خیابان بود که صدای تیر اندازی امد ! تماشاچیها همه به سمت صدا میدویدند من هم همراهشان شدم . صدا از داخل یک خانه بود در ان بین جوان همسایه برای کمک خواهی وارد ساختمان شد و او هم مثل بقیه ی خانواده مورد اثابت گلوله مرد خانه قرار گرفت ! مرد دیوانه که در ساختمان دو طبقه اش همراه دو همسرش زندگی میکرده یکی از خانواده اش را به گلوله میبنده و باعث مرگ انها میشه ! نزدیکیهای مرز ارمنستان به مردی بر میخورم که برای فروختن بچه اش به در خانه ای رفته بود تا خودش را از خماری نجات بده . وای چه دریاچه ی نازی ... تصمیم می گیرم از وسط دریاچه برم اذربایجان غربی اما چقدر ابش کمه ؟ میگن پلی که زدن باعث شده اب جریانش کم بشه و ساکن بودن اب بخارشو بیشتر کنه . ولی عجب سدی زدن از پشتش زیاد اب جریان نداره ! دنبالشو میگیرم و وقتی به نزدیکیهای دریاچه میرسم قطع میشه ! البته اشکال نداره میره برای کشاورزی ما دریاچه نمک می خوایم چیکار وقتی نشه خورد ؟ کشاورزی مهمتره گور پدر اینده . رسیدم به نزدیکیهای مرز ترکیه خیلی تعریفش را میکنند . خیره شده بودم به ان طرف مرز که سرو صدایی رومو به سمت ایران برگردوند ! دیدم دو نفر با یک نفر جلوی بانک درگیر شدند . یکی از انها از پشت گرفتدش و دیگری به زور کیفشو زد و فرار کرد مرد اول هم او را ول کرد و همراه دومی فرار کرد و سوار ماشینی شدند و بسرعت سه نفری دور شدند مضروب هم نقش بر زمین شد . بعد از تمام شدن ماجرا تماشاچیها به دور مرد حلقه زدند . من هم به جمعشان اضافه شدم . او مدتی نیمه هوش روی زمین به سختی نفس نفس میزد . اره ضاربین با استفاده از فن رزمی او را نیمه هوش کرده بودند تا هم مقاومتش کمتر بشه و هم نتوانه دنبالشان کنه تا به راحتی پول باد اورده ای را که از بانک گرفته با خود ببرند . به چهره مرد نمی خورد پول دار باشه حتما" میخواست با ان پول که احتمالا" از نان شبش زده بود تا یکی از زخماشو پر کنه ولی حالا یک زخم دیگه باز شده . خواب چون نزدیک بانک بود و دوربینهای بیرون بانک صحنه را گرفتند پس شاهد دیگه نمی خواد و می خواستم برم که تو پچ پچ مردم شنیدم دیشب یک دزد دوربینهای بانک را زده ! یک نگاه به بانک کردم و دیدم واقعا" هیچ دوربینی نیست جالبه دزد به دزد زده ! بی خیال انقدر شاهد انجا بود که نیازی به الاف شدن من تو کلانتری نبود . همچنان تو اذربایجانم که به مرز عراق میرسم . اره همان برادرانمان ! ولی چه گرد و خاکی ؟ یادش بخیر صدام تا زنده بود نمیگذاشت از مرز رد بشن البته الان کشورشون نابسامانه به لطف بعضی ها . میگفتند مرگ بر صدام همان کسی که یک تنه اینهمه جوانها و مردم ما را کشت ولی چه قدرتی داشت البته مردمش و مخصوصا" سربازاش نقشی نداشتند فقط مثل مردم ما تماشاچی بودن و یکم فراتر تجاوز میکردند خاک ایران باشه یا خود مردمش ! شنیده بودم دانش اموزان یک مدرسه دخترانه را یک جا بردند و دیگه بر نگشتند به خردسالها هم رحم نمیکردند یک سره شیمیایی میزدند و همش بدستور صدام بود و خودشان مترسکی بیش نبودند و الان برادرامونند که خواهر و برادرهای ایرانی خودشونو بطرز فجیعی میکشتند ! و حالا باید گفت مرگ بر امریکا که حتی تا حالا یکیشونم تو ایران ندیدیم و درود به مردم صدام که هنوزم داریم شهید از زیر خاک در میاریم ! جالبه نه ... ولش گور پدر صدام و مردمش ببینیم تو کشور خودمان چه خبره ؟ میرم ترمینال تا یک بلیط بگیرم برم کردستان . داخل پیشخان بلیط فروش متوجه تکه بریده شده ی روزنامه ای میشم عکس یک دختر بود . وقتی بلیط را میگیرم از او در مورد عکس میپرسم ؟ اهی میکشه و میگه چند سال پیش روبروی همین باجه به این دختر اسید پاشیدند ولی بعد گذشت 7 سال هنوز معلوم نشد کی بود و برای چی اینکار را کرده !؟ صدای ناله هاش هنوز تو گوشمه از انروز به بعد هر وقت به این عکس نگاه میکنم حواسم را بیشتر جمع میکنم که اگه خدا نکرده دوباره همچین اتفاقی بیافته حداقل بتونم پست فطرت بعدی را بگیرم .
به کردستان میرسم . وقتی که اسمش میاد بعضی ها یاد بانه میافتند . شهری پر از جنس که البته جدیدا" قلابیهاش بیشتر شده ! تو یک محله پیچیده مرد برگشته ؟ کنجکاو میشم و بالاخره میفهمم که مرد همان کسیه که زنش را با سه مرد دیگه کشته و میخواست دخترش را هم بکشه که با وساطت فامیل این کار را نکرده ؟ اره زن خیانت کرده بود و با ان سه نفر ارتباط داشته البته میگن و مرد غیرتی شده با نارنجک و تفنگ و ... غیرتش را ثابت کرده . فقط نمیدونم که چرا به اینجا کشیده شده که مرد را مجبور کرده تا غیرت قایم شدشو الان نشان بده ! هر چه بر ما اید از ما اید . وقتی جایی اصلحه گرم راحت پیدا شه کشتن راحتتره نباشه سرده بازم نباشه سم و دارو از روسری و دستان مبارک هم میشه بالاخره ادم مغز داره و خیلی خوب هم ازش استفاده میکنه و با شرایط خودشو وقف میده درود به مغز ادمها .
تو این افکار بودم که خودم را تو کرمانشاه میبینم و بدون خرید جنس بانه . همچنان بوی برادران عراقی میاد خدا نصفشان کنه که یکدفعه صدای تیر اندازی میاد ؟ صدا از خیابان بالاییه . بسرعت خودم را به انجا میرسانم چه جالب بود مثل فیلمهای اکشن ! موبایلم را در اوردم و شروع به فیلمبرداری کردم . اره چهار مرد مصلح به یک ماشین حمل پول جلوی بانک حمله کرده بودند . بعد از مدتی تیراندازی بالاخره با دادن یک کشته توانستند با پولها فرار کنند ولی متاسفانه چهار مامور را کشته بودند . وقتی دزدها رفتند من هم خودم را با یک کلیپ روز گم و گور کردم اما دزدی هم یک شبه پول دار شدنه ها ! داشتم از وسط خیابانی رد میشدم که ماشینی با سرعت بوق زنان از جلوم رد شد ! من که ترسیده بودم از عصبانیت هر چی از دهنم در امد فریاد زنان به راننده گفتم حالا شنید یا نه . وقتی از خیابان رد شدم تازه فهمیدم که چراغ عابر قرمز بود ولی چه فرقی داره همه رد میشن منم روش بهر حال دلم خنک شد بهش فحش دادم . خیابانی ترافیک شده بود وقتی رسیدم دیدم سر چهار راه تصادف شده و دو راننده دارند با هم کتک کاری میکنند بعضی ها هم موبایل بدست کلیپ روز را میگیرند . رفتم جلو و پرسیدم چی شده ؟ یکی از تماشاچیها گفت دعواست گفتم خودم میبینم برای چی ؟ گفت یکی چراغ زرد را رد کرده و ان یکی هم سبز نشده .
به ایلام میرسم . همینکه وارد شهر میشم یکی را از جرثقیل اویزان میکنند ! جمعیت زیادی ایستاده بود . با خودم میگم حتما" قاچاقچی بوده که یکی برمیگرده میگه نه متجاوز بود ! با تعجب برمیگردم سمت صدا میبینم مردی به بغل دستیش میگه اره رفته خانه پیر زن همسایش و بعد از کشتنش پول و طلاهاش را میدزده و در این حین نوه اش که یه دختر دبستانی بوده وارد خانه میشه که ان مرد بعد از تجاوز بهش او را هم میکشه ... اره دیگه به همسایه هم نمیشه اعتماد کرد . به جسد مرد نگاه میکنم دیگه تاب نمی خوره . به راهم ادامه میدم . سر راه میرم یک سوپر مارکت تا چیزی بخرم بعد جمع کردن اجناسم یک اسکناس درشت میدم و منتظر بقیه اش میشم ولی فقط یک شکلات بهم میده ! به صاحب مغازه میگم همین ؟ یک لبخند تمسخر امیزی میزنه و میگه خارجی هستی ؟ میگم نه چطور ! مگه تا حالا خرید نکردی خواب گرون شده دیگه . گفتم ولی قیمت روش که چیز دیگه ای را نشان میده ! میگه پشت سرت را نگاه کن . بر میگردم و تلوزیون کوچکی را بالای مغازش میبینم که تمام اجناس را تو تلتکس نشان میداد که هر ساعت تغییر میکرد ! برام جالب بود اخه فقط تو طلا فروشیها دیده بودم . سرم را میندازم پایین و مثل شرمنده ها از مغازه بیرون میرم .
به خوزستان میرسم و همچنان در جوار برادران عراقی . تو مسیر درختهای زیادی را قطع کرده بودند تا جاده بزنند ! البته دستشون درد نکنه راه ما را نزدیکتر میکنند و عمر اینده را کمتر . بابا بی خیال دولت هر کاری برای مردمش میکنه میگن بده ! مثلا" نفت و گاز را صادر میکنه که اگه خدا نکرده زمین منفجر بشه حداقل ایران با این همه ذخایر منفجر نشه اب را هم صادر میکنه که اگه باران زیاد امد غرق نشیم تازه بهترین خاکها را هم مسکونی میکنه و بیابانها را هم خشکتر . ما ادم بشو نیستیم همان باید داراییهای مملکت را بخشید به کشورهای دیگه از قدیم هم گفتن چراغی که به مسجد رواست به خانه حرام است . اصلا" به من چه تا لباسم قرمز نشده بهتره خفه شم ما را چه به دیگران هر کی را تو قبر خودش میگذارند و هه را تو یک اتیش می سوزانند . وارد شهری میشم که میگن یا میگه خدا ازاد کرده ! ولی چقدر دیر ان هم با کلی کشته و ویرانی !!!
بالاخره از این عراق راحت شدم و الان تو بوشهرم . کنار اسکله بودم که یکی به دیگری میگفت همینجا بود که مادر فرزندش را تو اب خفه کرد . کنجکاو شدم و رفتم جلو و گفتم چرا اینکار را کرده ؟ گفت بخاطر فقر مالی ... بدون هیچ حرفی به راه خودم ادامه دادم . تو جاده بودم که دیدم یک mvm مچاله شده و کنارش سه جسد بود و انطرف جاده یک پراید بود که ان هم مچاله شده بود و با پنج جسد که دوتایشان کودک بودند . از یک تماشاچی پرسیدم چی شده که بهم زدند ؟ گفت سرعت پراید بالا بوده و وقتیکه تو چاله پایینی که داخل جادست افتاده نتوانسته کنترل کنه و منهرف شده زده به پژو انطرف جاده و ... با تعجب دوباره به ماشینها نگاه کردم اره راست میگفت انقدر مچاله شده بودند که . واقعا بدنه ماشینهای ساخت داخل انقدر ضعیفه ! با همچین قیمتهایی باید این اشغالها را هم سوار شیم ؟
با یک اتوبوس به هرمزگان میرسم البته تو مسیر راننده انقدر چرت میزد که از ترس تمام مسیر را باهاش صحبت میکردم و شده بودم شاگرد راننده . وقتی از ماشین پیاده شدم کنار جاده یک 206 نگه داشته بود کاپوت ماشین بالا بود و رانندش داشت باهاش سر و کله میزد . جلو رفتم و گفتم کمک میخوای ؟ گفت نمیدونم چش شده ! به شوخی گفتم فکر کنم دیگه عمرش را کرده او که جدی گرفته بود گفت نه بابا مدل هشتاده و تازه بابتش 12 میلیون دادم فقط نمیدونم چرا یکدفعه خفه کرد ؟ تو دلم گفتم وای 13 میلیون ولی این ماشین 10 میلیونم نمی ارزه بیچاره بد بهش انداختند ! گفتم امروز با ماشین کاری نکردی ؟ گفت نه فقط چند کیلومتر بالاتر بنزین زدم . برام سوال شد و با هم رفتیم سراغ باک وقتی درش را باز کرد اصلا" بوی بنزین نمیداد ! زنگ زد امداد خودرو و من رفتم . وارد یک کافینت شدم و اولین چیزی که جلب توجه کرد دوربین مدار بسته داخل کافینت بود . رفتم سراغ مسعولش و گفتم یک دستگاه میخوام . کارت شناسایی خواست گفتم نمیخوام که ثبت نام کنم ! گفت دستوره و بالاخره با کلی سوال جواب رفتم پشت یک کامپیوتر . کمی که کار کردم متوجه حرکات مشکوک بغل دستیم شدم ؟ رفتم تو کارش یک دختر جوان بود وقتی که رفت رفتم سراغ کامپیوترش . اطلاعاتی را که بسته بود باز کردم و متوجه وبلاگی شدم که داخلش چند تا عکس گذاشته و بهمراه مطالبی که ادرس خانه ای بوده و انجا را خانه فساد معرفی کرده و حتی شماره تلفن هم داه ! برام عجیب بود که حتی عکسها هم متعلق به خودش نبود . رفتم بیرون و به همان شماره زنگ زدم و انجا بود که فهمیدم ان دختر قصد ابروریزی داره البته از دست من کاری بر نمیامد برای همین به راه خودم ادامه دادم .
تا اینکه به سیستان و بلوچستان رسیدم هم مرز پاکستان . هوا تاریک شده بود و باید جایی برای خواب پیدا میکردم . بعد از گشتن تو چند تا هتل بالاخره به یک مسافرخانه رسیدم . اره من را چه به هتل . یک اتاق دو تخته بهم قالب کردند چه میشه کرد باید شب را گذراند . نیمه شب با صدای دعوای اتاق کناریم از خواب پریدم . مثل اینکه زن و شوهر بودند از قدیمم گفتند زن و شوهر دعوا کنند ابلحان باور کنند . که یکدفعه صدا خوابید منم خوشحال دوباره گرفتم خوابیدم . صبح بعد از بیدار شدن از خواب وارد راهرو میشم میبینم که ادمهای زیادی داخل راهرو هستند و چند مامور هم هست . با پرس و جو تازه میفهمم که دعوای دیشب به فاجعه ختم شده و مرد زنش را به همراه کودک خردسالش کشته و در اخر خودش هم خودکشی کرده البته به موقع رسیده بیمارستان و هنوز زنده است . مامورها از من هم بازجویی کردند . بعد بازجویی یک مامور امد و به بازجو کننده گفت راستی قاتل مرد را گرفتن اولی گفت کی بود حالا ؟ گفت یک مردی که از طرف زنش اجیر شده بود . بدون خوردن صبحانه با مسافرخانه تصفیه کردم و زدم بیرون . تو یکی از خیابانها بودم که صدای ترمز شدید ماشینی همه نگاه ها را بسمت خودش کشید . وای یک مرد بود که اتوبوس زیرش کرده بود . وقتی به انجا میرسم راننده از ترس فرار کرده بود و سر ان مرد هم زیر چرخ اتوبوس منفجر شده بود . مردی انجا بلند بلند داد میزد من دیدمش من دیدمش اصلا" حواسش نبود با خودش حرف میزد و راه میرفت و نمیدونست وارد خیابان شده و یکدفعه زد زیر گریه بد جور شکه شده بود . بیچاره شاید اجاره خانه اش عقب افتاده و تحریمات محل کار او را هم ورشکسته کرده ... .
ظهر شده بود به خراسان جنوبی رسیده بودم . شهری در کنار افغانستان و کشوری که پول رایجش شده دلار ! تو شهر بودم و بدنبال یک رستوران که متوجه مردی افغان شدم که با کلنگ افتاده به جان عابر بانک ! ایستادم تا ببینم موفق میشه یا نه ؟ کمی میگذره که پلیس از راه میرسه و دستگیرش میکنه . من هم تو همان خیابان یک رستوران پیدا میکنم و میرم داخلش . یک رستوران با غذای چینی . ما که همه چیزمان تولید ملیه اینم بخوریم ببینیم مزش هم مثل ملی هست ؟ غذام تمام میشه البته بد نبود ولی مطمعنا" درجه سه بود اخه قیمتش پایین بود البته امیدوارم موش و گربه نخورده باشم . از کنار یک خانه نیمه کاره رد میشم که دور تا دورش مامور بود و عده ای هم جمع شده بودند ! کمی توقف میکنم که دو برانکارد از داخل خانه بیرون میارند و روش دو تا جسد با پارچه ای سفید پوشیده شده ! باز از یک تماشاچی میپرسم چی شده ؟ طرف که معلوم بود یک عمر تماشاچیه میگه جسد زنی را داخل چاه پیدا کردند و زن دیگری لای دیوار دفن شده و همه کارگرهای ساختمان هم فراریند تازه چند وقت پیش یک زن برای خرید مواد از چند افغان به خانه ای نیمه کاره میره و کارگرها برای بدست اوردن پولش او را میکشند چند روز هم پراید زن تو کوچه بی صاحب مانده بوده . یکی از قاتلها را لب مرز میگیرند و بقیه شان همانطور که امدند دوباره برگشتند کشورشان و حالا کی میخواد بگیردشان و ... دیدم خاطره زیاد داره برای همین حرفش را قطع کردم و گفتم ممنون من کار دارم و باید یرم و از انجا دور شدم .
گشنه ام شده بود و دنبال جایی برای پر کردن شکمم بودم که به خراسان رضوی میرسم هم مرز با افغانستان و ترکمنستان . وارد یک ساندویج فروشی میشم . به صاحبش میگم سالمترین غذایت را بده مرد لبخندی میزنه و یک نان باگت خالی میگذاره جلوم با یک بطری اب و میگه نانواییش را میشناسم مطمعنه ولی ابش را نمیدونم از کجا پر کردند ؟ خنده ای میکنم و میگم بابا ای ول به صداقتت یک ساندویج با انتخاب خودت بده فقط گوشت نداشته باشه . وقتی شکم پر شد دوباره به راهم ادامه دادم . بعضی ها هی چراغ میدن مثل اینکه خیلی عجله دارن ولی با این همه عجله هنوز هیچ جا را نگرفتند و اگه کنار نری یا نور بالا میکنند یا میبندنت به بوق اگه دیوونه تر نباشند بخوان منحرفت کنند خوبه که پیاده ام . میرم سراغ عابر بانکی تا پول بردارم که متوجه چیز عجیبی کنار عابر بانک میشم ! با کمی دقت میفهمم که یک دوربینه برام سوال بود که انجا چیکار میکنه ؟ یکدفعه یاد مطلبی از یک دزدی تو روزنامه افتادم که به این طریق شماره رمز عابر بانک ها را بدست میاره و بعد کارتشان را میدزده ... بدون زدن رمزم از انجا دور شدم تا برم سراغ عابر بانکی دیگر البته کسایی هم هستند که کنار عابر بانکها میایستند و بعنوان کارت به کارت کردن پول و یا سو استفاده از کسایی که سواد استفاده از کارت خودشان را ندارند حسابشان را خالی میکنند و به کارت خود یا یک کارت دزدی انتقال میدهند . سوار اتوبوس میشم تا به خراسان شمالی برم . تو اتوبوس مردی میاد کنار من مینشینه . کمی بعد از حرکت ماشین او شروع به حرف زدن میکنه . مرد جالب و خوش کلامی بود . تو مسیر بهم چایی تعارف میکنه که مدتی بعد از خوردنش به خواب میرم .
وقتی بیدار میشم میبینم تو بیمارستانم ؟ پرستاری میاد بالای سرم و میگه بالاخره بهوش امدی ؟ شانس اوردی که مسمومیت زیاد نبود وگرنه ... یک مامور میاد بالای سرم و در مورد شخصی که تو اتوبوس کنارم بوده سوال میکنه و همینطور میگه که او بیهوشم کرده و اموالم را برده بعد میره . تخت کناریم یک دختر بود که با دستبند به تخت بسته شده بود ازش میپرسم چرا دستبند داری ؟ میخواست پیش یکی دلش را خالی کنه برای همین شروع به گریه کرد و گفت بخاطر خانوادم که فقیر بودند مواد حمل میکردم و ان هم تو شکمم و بعد از هر مرحله قاچاقچیها شکمم را پاره میکردند تا مواد را در بیارند و حالا با مواد گیر افتادم . نمیدونم عاقبت مادر مریضم و داداش کوچیکم چی میشه خدایا ... .
وقتی از بیمارستان مرخص میشم یک راست میرم به گلستان هم مرز ترکمنستان . تو یکی از کوچه ها بودم که یکدفعه صدای داد و فریادی امد و بعد یک موتور با دو سرنشین بسرعت از کنارم رد شد ؟ میخواستم شماره پلاکش را بردارم که اصلا" نداشت . رفتم به سمت صدا که زن جوانی بود و داد میزد دزدیدند گردنبندم را دزدیدند . همسایه ها جمع شدند وقتی زن ارام شد گفت زنگ خانه را زدند از ایفن گفت از اداره امار امده باید برم دم در وقتی در را باز کردم دست انداخت و گردنبندم را از گردنم کشید و بعد حولم داد و پرید روی یک موتور و با همدستش فرار کردند . یکی از همسایه ها گفت همسایه ی یکی از فامیلمان دزدی به عنوان مامور اب وارد خانه اش شده و بعد از دزدیدن طلاجاتش بهش تجاوز کرده و رفته . همسایه ی دیگری گفت دو روز پیش هم انباریهای اپارتمان ما را زده بودند ان هم با شکستن قفل های اویز . داشتم از شهر خارج میشدم که شنیدم یک خانه فساد را گرفتند و گرداننده هاش یک مادر و دختر بودند . باز خوبه نرفتند دزدی یا ادم کشی .
به سمنان میرسم جایی که دیگه مرزی وجود نداره ! کنار مغازه ای عده ی زیادی ایستاده بودند . شاید صف روغن بود ولی بی نظم نزدیک شدم و از حرفهایشان متوجه شدم قبلا" این مغازه یک بنگاه بود که حالا جمع کرده و رفته ! بنگاهی برای ساخت و ساز که پول مردم را گرفته فلنگو بسته و رفته . نمیدانم سادگی مردمه که هر کی از راه میرسه مالشان را بالا میکشه یا گرگ زیاد شده و هنوز بعضی ها گوسفند ماندند ؟ و شاید اعتماد بیجا و بی مورد ! انروز باد شدیدی میوزید . همچنان تو خیابانها بودم که یکدفعه صدای خراب شدنی امد ! صدا از کوچه ی بالایی بود رفتم و دیدم که اسکلت یک ساختمان سه طبقه امده پایین . حالا خوبه زلزله نیامده و فقط باد بود . از این هم باید گذشت . خیابان خیلی خلوت بود که صدای گریه ی بچه ای این سکوت را شکست ؟ با تعجب رفتم سمت صدا ولی کسی ان اطراف نبود جز یک سطل زباله ! وقتی به سطل رسیدم دیگه مطمعن شدم صدا از داخل سطله . زنگ زدم پلیس و امدند بچه را با خود بردند .
بعد کلی راه بالاخره به پایتخت رسیدم شهری که شب از ان دوره ... راستی یاد یک جک افتادم که میگه یک تهرانیه به جاده خاکی میرسه و ... اره جالبه نه برای ترکها قزوینی ها کردها لرها و ... جک میسازند تا چی ؟ اره شنیدی که میگن میخوای حکومت کنی تفرقه بنداز و البته خوب هم درسشان را یاد گرفتند باز هم بی خیال . کنار یک دکه روزنامه فروشی ایستادم یک روزنامه حوادث میخرم و شروع به خواندنش میکنم مردی خودش را به اتش کشید ... کارتن خوابی از سرما زیر پل یخ زد ... یکی دیگر را هم اب برد ... فردی با دوستی تو اینترنت و بدست اوردن عکس دختران تهدید به پخش میکرد تا اخاذی کنه ... یا کسی که به ایمیل یک زن پیغام فرستاده اگه با من ارتباط نداشته باشی بهت اسید میپاشم ... زورگیری با قمه و چاقو حتی از بچه های مدرسه ای برای تصاحب گوشی و پول تو جیبیشان ... عشق بازی و کشتن هم برای ثابت کردن برترین و رسیدن به پستترین مرحله ... . روزنامه را نصفه کاره میندازم تو سطل اشغال و با اولین ماشین از ان شهر خارج میشم .
تو ماشین خوابم میبره و وقتیکه به قزوین میرسیم بغل دستیم بیدارم میکنه . اینجا قزوینه شهری که اولین قاتل زن سریالی کشور به افتخارش ثبت شده یک مرد هم بوده که او هم با مینی بوس اش ادمها را به دار فانی میفرستاد ! تو خیابانهاش راه میرم تو مسیر یک دستشویی بود وقتی میخوام برم داخل سربازی جلوم را میگیره ! میگم اینجا هم باید کارت شناسایی نشون بدم ؟ میگه نه عزیز دختری را جفت رگهایش را زدند و برای اینکه محل جرم بهم نخوره کسی نمیشه وارد بشه . از انجا دور میشم . تصمیم میگیرم خانه ای در ان شهر بخرم و میرم سراغ اولین بنگاه . قیمتی که بهم میگه دود از سرم بلند میشه اینم از زمین خدا ! به بنگاهی میگم بی خیال برای اجاره چی داری ؟ یک نگاه به من میکنه و بعد شروع به گفتن مشخصات و قیمتها ... خنده ای میکنم و میگم بی خیال صبر میکنم وقتی هزار متر زمینو گرفتم با پولم میسازمش ! حالا صاحب بنگاه بلند میخنده و میگه با این پولی که داری حتی فکر نمیکنم بتونی دور زمینت را سیم خاردار بکشی ! بنگاه هم که پر از بیکار و دلال بود از خنده منفجر میشه منم خنده ای میکنم و از بنگاه خارج میشم تا همان پول را خرج سفرم بکنم تا شاید ... .
یک دربست گرفتم تا زنجان . داخل خیابان راننده فقط جنس مخالفها را میشمارد و خوب هم حال راننده ها را میگرفت منم هیچ حرفی بهش نزدم که دعوا بشه و بالاخره یکی از همان خیابانها پیاده شدم البته کارشو بی جواب نگذاشتم و بهش چند اسکناس تقلبی که بهم انداخته بودند انداختم . تو خیابان بودم که یک تصادف شد پرایدی از پشت به یک سمند زد راننده سمند که به همراه خانومش بود از ماشین پیاده شد و رفت عقب ماشین ولی مرد پراید سوار پیاده نشد . که یکدفعه دو نفر از داخل پیاده رو رفتند سمت سمند و سوار شدند و رفتند ! راننده سمند وقتی دید دارند ماشینشو میبرند دوید بدنبالشان ولی تو یک ان از انجا دور شدند منم که مرد و سمندش را با نگاهم تعقیب میکردم با نگاه او بسمت پراید متوجه شدیم که ان هم نیست ! اره یک تصادف ساختگی بود بعنوان شاهد بالاخره مجبور شدم برم کلانتری . تو کلانتری نشسته بودم که چند دختر جوان چند صندلی انطرف تر نشسته بودند از حرفهایشان متوجه شدم که هر چهارتاشان یک خواستگار مشترک داشتند که بعد از مدتی دوستی و گرفتن پول زیاد از انها غیب شده . یک دختر هم گوشه ای تنها نشسته بود و گریه میکرد ! از سربازی که ان نزدیکیها بود در مورد او پرسیدم گفت مردی متاهل از عقاید این دختر سوء استفاده کرده و چون بچه طلاق هم بوده اموال مادرش را برداشته و همراه او فرار کرده و حتی خانه ای را که وکالتی بنامش بوده را فروخته و باهاش هم عقد کرده و حالا که گیر افتاده تازه فهمیده قول خورده ! با خودم گفتم این دخترها چقدر ساده اند یا شاید ایرانیها البته سادگی قشنگه ولی نه میان ادم نماها . بعد شهادت وقتی داشتم بیرون میرفتم چند نفر دست بند بدست اوردند و همراه مامورها هم چند عتیقه و سکه بود که بنظر تقلبی میامد و معلوم نبود به کدام ساده ی دیگه ای میخواستند بندازند ؟ تو خیابان از کنار مردی رد شدم که ارام بهم گفت جنس دارم هر رقمی بخوای ... یک نگاه بهش کردم جوانی بود که پر از ارزو ولی حالا ... به راهم ادامه دادم . به اولین اینه ای که رسیدم یک نگاه به خودم کردم خیلی درب و داغون بودم سفر زیاد رو چهره ام تاثیر گذاشته بود -
با این حال به شهر بعدی یعنی همدان رفتم . کوچه ای خیلی شلوغ بود ! نزدیک شدم و دیدم دختری روی زمین افتاده با لباسهای خاکی و نامرتب حتی روسریش هم از سرش افتاده بود و پسری بالای سرش با شلاقی به قصد کش میزدتش و مردی مسن با یک پسر جلوی مردم ایستاده بودند که اگه خدا نکرده کسی خواست دخالت کنه جلوش را بگیرند . بهر حال دوباره از تماشاچیها سوال کردم چی شده ؟ میگن دختره بار چندمشه که از خانه فرار کرده و حالا برادراش و پدرش بخاطر ابروی رفته یشان دارند تنبیهش میکنند شاید برگرده ! هههههه ... منم نیشخندی زدم و رفتم که با نگاه کردن ابرویی که خودشان بیشتر میبرند نره ! بعضی دخترها بخاطر عشق و محبتی که همیشه ازش محروم بودند فرار میکنند و بیشتر وقتها به انحراف و بدبختی کشیده میشند توسط پسر یا مردهایی که هنوز اسمی لایقشان پیدا نشده و حالا غیرت گل میکنه ... !؟ جلوی در یک کارخانه چندین کارگر ایستاده بودند و شعار میدادن ... اینجا دیگه نمیشد سوال کرد چون تماشاچی نداشت ولی مشخص بود که ورشکست شده و حالا همه را ریخته بیرون . اره وضع کارگر جماعت خیلی بده حضورشان به باد بنده و وقتی قرارداد تمام بشه میگن خوش امدی حالا دیگه بدون پارتی مگه میشه کاری پیدا کرد که حداقل حقوقش یک چهارم یک مدیر باشه ؟ کسی که کار داره وضعش بده وای به حال بیکارها ! از انجا هم رد میشم چیکار میشه کرد من که سر کارم . تو یکی از خیابانها بودم که کمی جلوتر ماشینی ایستاد درش باز شد و یکی از داخلش به بیرون پرت شد و ماشین به سرعت از انجا دور شد ! دو سه نفری که شاهد ماجرا بودند خودشان را به انجا رساندند من هم رفتم . یک دختر بود و از لباسهاش معلوم بود که بهش تجاوز شده و بیهوش بود . مردم که دورش حلقه زده بودند هر کدام نظری میدادند یکی میگفت حتما" همان متجاوزیه که با شوکر مسافراش را گیر میندازه یکی دیگه گفت نه بابا حتما" ازش سیر شده پرتش کرده و .. با صدای اژیر امبولانس و ماشین پلیس دیگه نظری به تایید نمیرسه .
شب شده و به مرکزی رسیدم . به مسافر خانه ای میرم و اتاقی میگیرم . تو راهرو بوی سوختی بدی میاد از یکی پرسیدم بوی چیه ؟ گفت امروز صبح تو ساختمان کناری یک مرد دیوانه وقتی همسرش رفته بود سر کار تو اتاق خواب در را قفل میکنه و با ریختن بنزین روی خودش و دو تا بچه هاش و بعد از بغل کردنشان انجا را به اتش میکشه میگن میخواسته از زنش انتقام بگیره با گرفتن بچه هاش . " فلاکتی که هم خودش مقصر بوده هم جامعه " دوباره برگشتم و پولم را پس گرفتم و از ان محله دور شدم اخه دوست نداشتم تا صبح بوی خاکستر دو کودک بی گناه را استشمام کنم . به پارکی رفتم تا چند ساعت باقی مانده را به سر کنم . روی نیمکتی دراز کشیدم که بلافاصله مردی امد بالای سرم و گفت دوست عزیز اینجا جای خواب نیست ! بهش نگاه کردم یک رفته گر بود و گفتم داداش بی خیال مثلا" تو شهرتان مسافریما . مرد حرفی نزد و رفت . نیمه شب از خواب پریدم نشستم و به اطراف نگاه کردم . تو پارک هیچکس نبود . نیم ساعتی نشسته بودم که دوباره همان مرد امد و پیشم نشست گفت بیدار شدی ؟ گفتم اره خوایم نمیبره . بعد شروع به حرف زدن کردیم . انگار هر دویمان منتظر یک گوش شنوا بودیم . بالاخره اخر حرفها رسید به اتفاقات شهر مرد . زنی شوهرش را کشته بود و بعد از تکه تکه کردنش تو حمام برای حملش به بیرون از خانه تازه خودم یک دست و پایش را تو سطل پیدا کردم . پسری هم که جواب رد دختر مورد علاقه اش را شنیده به صورتش اسید پاشیده یکی دیگه هم با چاقو کشته . دوستای یک مرد معتاد بخاطر بدهیش او را تو حمام خانه اش حبس کرده بودند و بعد از چند روز شکنجه با اب جوش سیگار و ... و حتی فیلمبرداری از شکنجه هایشان بالاخره نتونسته طاقت بیاره و مرده و ... تا سپیده دم صحبت کردیم بعد از خداحافظی به راهم ادامه دادم .
تا اینکه به اصفهان رسیدم . تو پیاده رو راه میرفتم که یکدفعه چیزی جلوی پام محکم افتاد زمین ! شکه شده بودم اره یک دختر بود که مغزش متلاشی شده بود از پشتبام خودش را پرت کرده بود یا شایدم پرتش کرده بودند ؟ ولی بهر حال دوباره من را کشاند به بیمارستان . وقتی کمی حالم بهتر شد از روی تختم بلند شدم و شروع به قدم زدن داخل راهروی بیمارستان کردم . داخل اتاقی یک دختر بچه 5 ساله بود با چشمهایی گود رفته و کبود بدنی ضعیف و دستهایی سوخته ! رفتم داخل و مثل همیشه از او پرسیدم چی شده ؟ گفت مامانم اما نه مامان ناتنیم با بابام وقتی مواد میکشیدند من را با سیگار و سیخ بدنم را داغ میکردند و با مشت و لگد هم میزدند ... مدتی کنارش نشستم و بعد از پیشش رفتم . تو اتاقی دیگر دختری با صورت و دستهایی باند پیچی شده بود ! از همراهش سوال کردم چی شده ؟ گفت یک مرد بهش اسید پاچیده . گفتم گرفتنش ؟ گفت بعد چند مورد اسید پاچی اره و الان زندانه و گفته بهش وحی شده بود تا به دختران بد حجاب اسید بپاچه ! وقتی مرخص شدم جلوی در یک برانکارد میاد داخل میرم کنار روی جسد پوشیده شده بود . همراه برانکارد میره قسمت اطلاعات و میگه مرد 32 ساله علت هم سکته قلبی . برای رسیدن به شهر بعدی به راه خودم ادامه میدم .
تو کهگیلویه و بویر احمد سوار تاکسی میشم . داخل تاکسی دو مسافر با هم صحبت میکردند . یکی به دیگری میگفت مردی را گرفته بودند که تحمت تجاوز زده بودند بعد از ازمایش فهمیدند که نمیتونه بچه دار بشه ! ان یکی مرد گفت خواب چیه مگه ؟ مرد خنده ای کرد و گفت اخه طرف دو تا بچه هم داره ! نه بابا !؟ مرد دوم هم گفت اینو شنیدی که سه تا مرد برای معامله زمینی به خانه یک زن رفته بودند که با خوراندن شیرنی مسموم بیهوشش کرده بودند که هم پولش را برده بودند و هم بهش تجاوز کرده بودند بعدش هم موقع گیر افتادن به مامورها شیرینی تعارف کرده بودند که یک سرباز خورده بوده و او را هم راهی بیمارستان کرده بودند ... دیگه باید پیاده میشدم . کنار مدرسه ای داد و بیداد بود ! تماشاچیها هم طبق معمول جمع شده بودند من هم سریع خودم را رساندم تا ... . مردی داد میزد به ان معلم حیوان بگید اگه مرده بیاد من را بزنه یا خودم یک لگد بزنم بجای بیضش خودش از کار بیافته . دو سه نفری نگهش داشته بودند انگار از پرسنل مدرسه بودند . فهمیدم که معلم پسرش با لگد زده و یکی از بیضه های بچه اش را از کار انداخته . یادمه دوران ما زیاد کتک میخوردیم ولی حداقل سالم میموندیم ولی حالا که زدن ممنوع شده بچه ها یا پرده گوششان پاره میشه یا از ترس درس و معلم خودکشی میکنند یا ... .
به فارس میرسم . تصمیم میگیرم یک خانه اجاره کنم مدتی برای استراحت . به بنگاهی میرم قیمتها جالب نیست بعد چند بنگاه یکی از صاحب بنگاه ها که میبینه پولم کمه میگه یک خانه سراغ دارم که قیمتش پایینه فقط یک مشکل داره اینه که مستاجر قبلی که زن و شوهر با دو تا دختراش بودند بعد از کشتن مرد خانه او را کف یکی از اتاقها دفن میکنند البته جسد را در اوردند چون بنگاه ما دروغ توش نیست بهت گفتم اگه خواستی در خدمتم . گفتم نه مرسی رفتم و بی خیال اجاره . تو کوچه ای بودم که صدای کمک خواهی را شنیدم ! وقتی به انجا رسیدم مردی معتاد را دیدم که به دختر نابینایی حمله کرده و میخواد کیفش را بدزده . خواستم نزدیک بشم که مرد چاقو کشید در همین حین چند نفر دیگر هم خودشان را رساندند وقتی مرد دید شلوغ شده پا به فرار گذاشت . چند نفر افتادند دنبالش و خبر رسید که چند کوچه بالاتر گرفتنش . مردم داخل کوچه جمع شده بودند . دوباره شروع به حرف زدن و گفتن اتفاقات مشابه کردند ... هفته پیش ماشینی یک دختر معلول را سوار کرده بود و اورده بود داخل کوچه و میخواست بهش تجاوز کنه که یکی از اهالی کوچه دیده بود و با داد و بیداد مرد دختر را ول کرده و فرار کرده بود . دیگه انجا جو جوه تماشاچی نبود . وارد جاده ای میشم که کنار جاده یک دست فروش ایستاده بود . مقداری خوردنی ازش میخرم تا برم داخل جنگل . مرد دست فروش با لهنی بهم میگه مواظب خودت باش ! بهش میگم بزرگ شدم ! خنده ای میکنه و میگه نه عزیز اخه دو روز پیش تو همین جنگل به یک زن و شوهر حمله کردند و بعد از بستن مرد جلوی چشماش به زنش تجاوز کردند و بعد اموالشان را به قارت بردند .
پشیمان میشم و یک ماشین میگیرم و یک راست میرم به کرمان . داخل شهر بودم که متوجه سوراخ بزرگی روی دیوار یک طلا فروشی میشم ! از مغازه کناری میپرسم میگه دیشب دزدها با خراب کردن دیوار وارد مغازه شدن و هر چی داشته بردند . تو خیابانی مغازه ای را پلمپ کرده بودند و پلاکارتی زده بودند با این مضمون که بعلت گران فروشی تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد ! البته ثانویش بستگی به صاحب مغازه داره . به منطقه ی اعیان نشینی رسیدم . چه خانه های زیبایی بود که صدای امبولانسی سکوت زیبای منطقه را شکست ! امبولانس به سرعت وارد کوچه ای شد به نزدیکی امبولانس رسیدم . مردی با سر و وضع فقیرانه ای مضطرب و نگران پشت امبولانس ایستاده بود و زنی داخل ماشین داد وفریاد میکرد ! یکی از امداد گران گفت دیر شده به بیمارستان نمیرسیم و باید همینجا بچه را بدنیا بیاریم . بعد مدتی بالاخره بچه بدنیا میاد ولی مرده ! زن را میبرند بیمارستان . بدنبال مرد میگردم ولی پیداش نمیکنم ! همسایه ها که جمع شده بودند با هم پچ پچ میکردند میگفتند که بیچاره ها خیلی وقت بود که اینجا تو چادر زندگی میکردند و پول نداشت تا زنش را ببره بیمارستان و بچه را چه راحت از دست دادند ! از انجا رفتم جایی که فقط بوی پول میامد . سوار قطار شدم تا به شهر بعدی برسم و این سفر را زودتر به پایان برسانم .
قظار وارد یزد شد ولی هنوز به ایستگاه نرسیده بود که چندین بار پشت سر هم بوق قطار به صدا در امد و بعد به ارامی ایستاد ؟ تو قطار نشسته بودم که خبر رسید دختر و مادری زیر قطار رفتند ! پیاده شدم فهمیدم که پای مادر تو ریل گیر کرده بود و نمیدونم چطور شده که دختر هم با او رفته زیر قطار ؟ خون جلوی قطار را کلا" رنگ کرده بود . پیاده وارد شهر شدم که متوجه یک درگیری شدم رفتم جلو و دیدم مردم ریختند سر یک نان خشکی و دارند بشدت کتکش میزنند ! از یکی که درگیر نبود پرسیدم که گفت مردیکه کثافت داخل خرابه داشت به یک پسر بچه مدرسه ای تجاوز میکرد ... پس اینطور من هم دو تا لگد نسارش کردم و از انجا رفتم . به یک زندان رسیدم که جلوی درش متوجه خانواده ای شدم که گوشه ای ناراحت نشسته بودند ؟ با خودم گفتم شاید از معترضین دستگیر شده باشند که باید میرفتن سرد خانه نه اینجا ! روم نشد از خودشان سوال کنم چی شده ؟ برای همین مدتی انجا ایستادم تا اینکه مردی امد و با انها شروع به حرف زدن کرد . مرد بنظر معتاد میامد . نزدیک رفتم تا متوجه حرفهایشان بشوم که میگفت درسته مستاجرش بودم و کرایه هم ندادم ولی بچه ام را نباید میکشت ... ان خانواده ساکت بودند که در این وسط دختر خانواده گفت تو که تمام جهازم را بردی و هنوز هم بدون اجاره تو ان خانه نشستی پس حداقل رضایت بده هر چی دیه اش بشه میدیم ... مرد گفت نخیر درسته زنم رضایت داده ولی من از خون بچه ام نمیگذرم ... مردیکه معتاد حرص ادم را درمیاره اگه تو فکر بچه ات بودی که معتاد نمیشدی ! کاش خودت را جای بچه ات میکشت . دوست داشتم برم تا میشه بزنمش ولی بمن چه همینکه تو این همه فراوانی مواد و خیلی ارزانتر از نان خودم معتاد نشدم و نشم خودش خیلیه . میخواستم از شهر بیرون برم که صدای تیراندازی من را به سمت خودش کشاند ! بعد مدتی صدای تیراندازی خوابید . مامورین از داخل یک ساختمان چند نفر را دستگیر کردند و همینطور یک پسر جوان را هم بیرون اوردند . اره یک گروگان گیری بود که ایندفعه بخیر گذشت .
به اصفهان رسیدم . از بین باغها عبور میکردم که مردی با تفنگ شکاری جلوم سبز شد و گفت اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم هیچی دارم رد میشم البته مسافرم و عاشق پیاده روی . کمی با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت ببخشید راستش چند روز پیش تو باغ کناری یک گله ادم به یک زن داشتند تجاوز میکردند که وقتی سگم پارس کنان رفت سمتشان و من هم بااصلحه پا به فرار گذاشتند گفتم شاید تو هم یکی از همان ولی با این حال لطفا" راتو بکش و برو . بدون هیچ حرفی از انجا دور شدم و وارد شهر شدم . جلوی دادگستری متوجه خانواده ای شدم که روی زمین نشسته بودند ! کنجکاو شدم و از یک پارک بان که ان اطراف بود در موردشان سوال کردم که گفت چند سال پیش تو یکی از روستاها سه پسر توی کوه به دختر 10 ساله ی این خانواده تجاوز کردند و بعد کشتنش . بعد از دستگیری محکوم به مرگ شدند که یکی از انها تو زندان خودکشی کرده بود و نفر دوم اعدام شد اما نفر سوم قبل از اعدام فرار کرده بود ! تا اینکه بعد چند سال بالاخره دستگیرش میکنند که هم زن داشته و هم بچه . قرار بود اعدام بشه ولی دادگاه گفته باید دوباره محاکمه بشه ! و حالا خانواده اش اعتراض کردند که چرا حکم اول اجرا نمیشه و چون جواب نگرفتند امدن اینجا تحسن کردند . تازه چند وقت پیش هم یک معتاد به دختر 6 ساله تجاوز کرده بود و بعد کشته بودتش ... معلوم نیست دیر ازدواج کردن بخاطر فقر یا هر چیز دیگه ای باعث این اتفاقات میشه یا محدودیتهای جامعه ؟ یعنی نمیشه جلوشو گرفت ! به راهم ادامه دادم ... تو خیابان جوان روزنامه فروشی داد میزد خبر دست اول دو مرد نقاش تو شمال 4 عضو خانواده را برای دزدیدن اموالشان قتل و عام کردند ! خسته شده بودم دیگه نمی خواستم از جزییات این اتفاق شرم اور چیزی بدونم . راهم را به سمت قم ادامه دادم که متوجه ویترین مغازه ای شدم با 5 تلوزیون که چهار تاش حرف میزدند و یکیش هم خاموش بود !
تا اینکه به شهر مقدس قم رسیدم . شهری که هر روز رعد و برق میزنه و هزاران قارچ سفید و سیاه بیرون مییاند و صادر میشند به کل شهرهای ایران ! اخرین شهر یا همان استان بود که بهش رسیدم . نقشه ای از ایران . اره اینجا ایران بود یا اینکه هست . واقعا" چه اتفاقی برای ایران یا ما داره میافته ؟ شاید نوشته های من همش بدیها بود و خوبی ها بیشتره اما یادت نرفته که یک سیب گندیده میتونه بقیه سیبها را خراب کنه و از بین ببره ؟ تمام نوشته هام حقیقت داشته شاید شهر شما نباشه ولی حتما" سراغت میاد و مهم اینه که تو کشورمان بوده . اره مقصر منم تویی و همه ی ما چون تا وقتی ادم زنده باشه میتونه دنیاش را خودش بسازه پس فقط مرگه که برگشتی نداره . به خودمان بیایم و اجازه ندیم بدیها بر خوبیها پیروز بشه و تماشاچی ای بیش نباشیم ! ادم مرده مثل یک هدف شکست خوردست اگه تنها باشه .
بدرود به امید ایرانی ازاد و یکرنگ .
چند ماهی بود که از تولدش میگذشت ولی هنوز دوستی پیدا نکرده بود ! همه دشتو زیر پا گذاشته بود ولی کسی عاشقش نشده بود ! تا اینکه چشمش به یکی افتاد که تنها روی گلی نشسته بود . رفت به سمتش ... و بالاخره یه دوست پیدا کرد . با هم تو اسمون ابی پرواز می کردند . کنار هم بودند که یکدفعه متوجه میشه دوست جدیدش نیست ؟ بر میگرده و میبینه که داخل یه تور گیر افتاده ! میره سمتش که میبینه یه عنکبوت بزرگ با سرعت میاد به سمتشون . به عقب میره ! دوستش خیلی تلاش میکرد تا خودشو نجات بده و از او هم کمک می خواست ... ولی او ترسیده بود و جلو نمی رفت ! وقتی عنکبوت دوستشو گرفت از اونجا فرار کرد ؟!