جادوگر پیر وقتی دستشو بالا می گرفت همه میزدند زیر گریه ! با خودش خیلی حرفها میزد ولی کسی نمیشنید . جادوگر شهرو تسخیر خودش و افکارش کرده بود و کسی حتی جرات نفس کشیدن نداشت افرادش هم مثل سگ وفادارش بودند و شهرو کنترل میکردند هر کس حرفی میزد جادوگر با اشاره نخ پر از دونه های سیاه اونو تبدیل به قورباغه میکرد و می فرستادتش به مرداب وسط جنگل .

روزها ماه ها و سالها گذشت و او همچنان هیچ رقیبی نداشت . تو این مدت قدرتش و ترسو اعتقاد مردم اونقدر زیاد شده بود که حتی ادعای فرستادگی میکرد ! نمیدونم شاید چند سال دیگه هم ادعای خدایی بکنه ... تا اینکه یک روز غریبه ای پا به شهر گذاشت و با چرب زبانی و هر کاری جز انسانیت خودشو به جادوگر نزدیک کرد و تونست دست دوم او بشه .

یک روز که جادوگر برای شکار به خارج از شهر رفته بود غریبه قدیمی و حال اشنا از فرصت استفاده کرد و قدرتشو دزدید و با ان به داخل شهر رفت و ادعای فرستادگی کرد ! مردم که همه عقلشون به چشم و گوششون بود او را پذیرفتند و علیه جادوگر پیر شورش کردند ... وقتی جادوگر از شکار برگشت دید همه چی علیهشه ؟ او که خوب مردمشو یا همون غریبه هارو میشناخت اولین کاریکه کرد به سگهای وفادارش گفت که قرانهارو بر سر نیزه ها کنند و همان نیزه را در شکم معترضین فرو کنند و بعد با صدای بلند شیطانهای مرده را بشمارند . وقتی انها این کار را کردند کم کم از معترضین و طرفداراشون کاسته شد طوریکه معتقدین و حتی بعضی طرفدارها علیه معترضین شدند و انها را کفار و خاعنین شهر نامیدند و با فروختن و حتی کشتنشان نذر خود را ادا کردند !

همچنان جادوگر هست و ان غریبه در خانه خود محفوظه و دنیارو از پنجره نگاه میکنه و طرفداراش هم از اسمون !!!