نیمه  شب تو خیابان, تنها, خسته, دل شکسته, نا امید, بی پول,غمگین با قدمهایی سست به سوی خانه . اره خانه همانجایی که تنها امید اوست, تنها دلخوشی, تنها جایی که میتوانست همهء مشکلات را فراموش کند, جایی که انرا از دنیای وحشی و نامرد جدا میکرد و به بهشت میبرد همان خانه ای که یکی منتظرش است کسی که نیست مثل شیطانهای انسان نما . اره همان دوست و رفیق و همبازی دوران بچگی اش, همان کسی که زندگیش را فدا کرده تا فقط این دنیای انسان نما نباشد, بلکه بهشتی کوچک در این دنیا . وقتی به خانه میرسد همهء غصه هایش را از یاد میبرد انگار هیچ اتفاقی نیافتاده مثل اینکه تازه بدنیا امده . وارد خانه می شود وقتی بدنبال او وارد اشپزخانه شد تمام دلخوشیهایش را دید ولی غرق در خون رو زمین افتاده بود با سر و دست بریده! همان دستی که النگویش را بدست کرده بود . همان شیطانهای انسان نما بودند که به این بهشت کوچک اما بزرگتر از جهان امده بودند و فرشته اش را از او گرفته بودند .