مادر
نیمه شب تو خیابان, تنها, خسته, دل شکسته, نا امید, بی پول,غمگین با قدمهایی سست به سوی خانه . اره خانه همانجایی که تنها امید اوست, تنها دلخوشی, تنها جایی که میتوانست همهء مشکلات را فراموش کند, جایی که انرا از دنیای وحشی و نامرد جدا میکرد و به بهشت میبرد همان خانه ای که یکی منتظرش است کسی که نیست مثل شیطانهای انسان نما . اره همان دوست و رفیق و همبازی دوران بچگی اش, همان کسی که زندگیش را فدا کرده تا فقط این دنیای انسان نما نباشد, بلکه بهشتی کوچک در این دنیا . وقتی به خانه میرسد همهء غصه هایش را از یاد میبرد انگار هیچ اتفاقی نیافتاده مثل اینکه تازه بدنیا امده . وارد خانه می شود وقتی بدنبال او وارد اشپزخانه شد تمام دلخوشیهایش را دید ولی غرق در خون رو زمین افتاده بود با سر و دست بریده! همان دستی که النگویش را بدست کرده بود . همان شیطانهای انسان نما بودند که به این بهشت کوچک اما بزرگتر از جهان امده بودند و فرشته اش را از او گرفته بودند .
+ نوشته شده در 2009/7/29 ساعت 21:12 توسط م
|
چند ماهی بود که از تولدش میگذشت ولی هنوز دوستی پیدا نکرده بود ! همه دشتو زیر پا گذاشته بود ولی کسی عاشقش نشده بود ! تا اینکه چشمش به یکی افتاد که تنها روی گلی نشسته بود . رفت به سمتش ... و بالاخره یه دوست پیدا کرد . با هم تو اسمون ابی پرواز می کردند . کنار هم بودند که یکدفعه متوجه میشه دوست جدیدش نیست ؟ بر میگرده و میبینه که داخل یه تور گیر افتاده ! میره سمتش که میبینه یه عنکبوت بزرگ با سرعت میاد به سمتشون . به عقب میره ! دوستش خیلی تلاش میکرد تا خودشو نجات بده و از او هم کمک می خواست ... ولی او ترسیده بود و جلو نمی رفت ! وقتی عنکبوت دوستشو گرفت از اونجا فرار کرد ؟!