وقتی پنجره را باز میکرد عطر دشت فضای اتاقشو در بر میگرفت . عاشق این بو بود و باهاش مست میشد مست زندگی و طبیعت . روبروش دشتی پر از گلهای وحشی و گیاهان سر سبز بود انطرف دشت یه جنگل بزرگ بود و بعد از ان فقط اسمون دیده میشد . درختها انقدر بزرگ بودن که تا حالا نشده بود بتونه سپیده دمو ببینه . هر صبح که بیدار میشد جز درختان سر سبز و بلند چیزی نمیدید تا ساعت 11 تازه نور خورشید دشتو روشن میکرد .
روزها و سالها پس از دیگری میامدن و میرفتن و او همچنان در حسرت دیدن اولین طلوع خورشید . بالاخره وقتی رسید که میتونست برای خودش تصمیم بگیره اونوقت بود که کوله بارشو بست و صبح زود از خونه بیرون زد تا بتونه اولین طلوع را ببینه البته با وجود تمام مخالفتها ! بعد از ساعاتی عبور از دشت به پای درختها رسید . داخلش تاریک بود انگار اونجا ماه درامده بود . به ارامی وارد جنگل شد هر چقدر جلوتر میرفت تاریکی بیشتر میشد تا اینکه سپیده دم هیچ ساعت 11 هم تبدیل به 3 شده بود ولی هنوز خورشیدو هم نتونسته بود ببینه با این حال به راهش ادامه داد چون راه برگشتی نداشت ! به حرف خونه گوش نداده بود تا مسیر برگشتو علامت بزنه چون اونقدر به کارش مصمم بود که اصلا قصد برگشت نداشت .
چند روزی گذشت روزو شبشو در تاریکی جنگل سپری میکرد که یکدفعه به انتهای جنگل رسید ! اره جلوش صخره بود صخره هایی صاف و بلند طوریکه نمیشد ازشون بالا رفت . به بالا نگاه کرد و بعد به اطراف راهی نداشت یا به چپ باید میرفت یا به راست و در اخر تصمیم گرفت که بچپ بره . کنار صخره ها راه میرفت کار هر روزش شده بود راه رفتنو غذا خوردن و راه رفتن و در ابتدای شب هم از خستگی به خواب عمیقی میرفت تا صبحی دیگر . یک روز هم در کنار صخره ها گذروند تا اینکه تو مسیر متوجه سوراخی درون صخره ها شد وقتی بهش رسید یه غار بود که چند متری بالاتر از زمینه . با زحمت خودشو بالا کشید و وارد غار شد خیلی تاریکتر از جنگل بود و حتی یک قدمیش هم دیده نمیشد . یکدفعه یاد چراغ قوه ای افتاد که اهالی خونه علارقم میلش براش تو کوله پشتیش گذاشته بودن با خوشحالی اونو برداشت روشن کرد و براهش ادامه داد . اونجا نمناک و ترسناکتر از جنگل بود ولی باید میرفت تنها مسیر جدید بعد از چند روز پیاده رویش بود .
چندین ساعت تو غار راه میرفت که یکدفعه متوجه نوری در انتهای غار شد از خوشحالی بسوی روشنایی دوید . هرچه به نور نزدیکتر میشد گرمای خورشیدو بیشتر احساس میکرد تا بالاخره از غار خارج شد . وقتی اسمونو دید میخواست پرواز کنه از شدت نور چشاشو بست و دوباره به ارومی باز کرد . جلوش یه دشت سر سبز بود با یه خونه چوبی وسطش به سمتش رفت و چند روزی اونجا موند . هر روز صبح که پنجره اتاقو باز میکرد مثل خونه خودشون عطر دشت مستش میکرد ولی اونجا هم نمیتونست طلوع خورشیدو ببینه ! اخه کمی جلوتر از دشت کوهای بلندی بودن که طلوع خورشیدو یک ساعت دیرتر از منطقه ی خودشون به عقب مینداختن . از پیاده روی خسته شده بود ولی هدفش از هر چیزی براش مهمتر بود اهالی اون خونه بهش یه تناب بلند دادن و بعد به راه خودش ادامه داد .
دشتو پشت سر گذاشت و به پای کوه رسید دو دل شد که چطور میشه از این کوه بلند بالا رفت ؟ به اطرافش نگاه کرد که یکدفعه متوجه غاری درون کوه شد وقتی بهش رسید متوجه شد که ایندفعه یه غار نیست بلکه یه تونله که توسط ادما کنده شده بود با این حال واردش شد و بدون نیاز به چراغ و تناب به مسیرش ادامه داد . چند ساعتی تو تونل راه میرفت که متوجه شخصی شد که از روبرو میاد ! وقتی بهم رسیدن به او گفت به این سمت نرو که دیدن طلوع خورشید خوابی بیش نیست . اما ان شخص گفت من دارم از طلوع خورشید فرار میکنم ! با تعجب ازش پرسید چرا مگر بهتر از سپیده دم هم چیز دیگری هست ؟ گفت اونجایی که تو داری میری بعد از هر سپیده دم شروع یک روز دیگر از بدبختی هاست اونجا خانه هاش مثل جنگل زیاد و بعضی هاش به بلندی کوهند هر صبح باید قبل از طلوع بیدارشی بری سر کار برای کمی ارامش بعد از غروب ! شخص بعد از گفتن این حرفها به راهش ادامه داد و رفت . او سر جاش خشک شده بود و به فکر فرو رفت که ارامش بعد از طلوع بهتره یا ارامش بعد از غروب ؟ در این افکار بود که یکدفعه دستش خورد به تناب روی شونش یه نگاه بهش کردو برگشت به سمتی که از ان امده بود . دوباره رسید به ورودی تونل و ایندفعه از کوه بالا رفت و بعد از چند ساعتی به سختی تونست خودشو به نوک قله برسونه دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و همونجا بالای کوه گرفت خوابید .
صبح زود قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار شد و نشست به انتظار طلوع . چه صحنه ی زیبایی بود باد خنک به صورتش میخورد و موهاشو نوازش میداد تمام حواسش به نقطه ای بود که قرار بود خورشید بیرون بیاد و بالاخره انتظارش بسر رسید و اولین سپیده دم زندگیشو دید خورشید به ارامی بالا میامد و کم کم همه جارو روشن میکرد . پایین کوه یه شهر بزرگ با خونه هایی به شکل جنگلو کوه بود که یکی بعد از دیگری با نور خورشید نمایان میشدند ساعت 11 شد 12 شد و ... . اونروز تا عصر بالای کوه بود و با تمام وجود لذت میبرد تا اینکه نوبت به تصمیم گیری شد تا تنابو به کدوم سمت بندازه ! سمتی که پر از ادمهایی مثل خودشن با طرز فکر رفتار و افکارهایی شبیه ذهن خودش و حتی متفاوت یا اینکه برگرده به دنیای کوچیک خودش دور از ادما ؟