عینک دودی
تازه شب شده بود از سیاهی شب چشمهایش تار شده بود, برقها هم مثل خورشید رفته بود . پله ها را اهسته پایین می امد, بدنبال شمع همه جا را گشته بود ولی عاجز, این عینک سیاه هم نمی خواست از چشمهایش جدا شود . خسته و درمانده بطرف پنجره رفته بود نور کمی از بیرون به داخل زده بود چشمانش به سیاهی ای در کوچه دوخته شده بود انگار کسی درون تاریکی بود, وای چه صحنهء حولناکی ! دو سیاهی بر سر یک سیاهی ؟ مثل اینکه قصد جانش را کرده بودند . ناگهان خود را بیرون از خانه دید, فریاد زد : سیاهی کیستی ؟ داری چیکار میکنی ! یک سیاهی بطرف ان امد, همه چیز بسرعت گذشت . یکدفعه همه جا روشن شد اما لحظه ای طول نکشید دوباره تاریکی مطلق حکمفرما شد انگار این عینک سیاه نمی خواست از او جدا شود . جوان بروی زمین افتاده بود . ای کاش برق چشمان او هم مثل خورشید می رفت و فردا برمیگشت ولی بازگشتی برای او نبود .
+ نوشته شده در 2009/7/31 ساعت 17:10 توسط م
|
چند ماهی بود که از تولدش میگذشت ولی هنوز دوستی پیدا نکرده بود ! همه دشتو زیر پا گذاشته بود ولی کسی عاشقش نشده بود ! تا اینکه چشمش به یکی افتاد که تنها روی گلی نشسته بود . رفت به سمتش ... و بالاخره یه دوست پیدا کرد . با هم تو اسمون ابی پرواز می کردند . کنار هم بودند که یکدفعه متوجه میشه دوست جدیدش نیست ؟ بر میگرده و میبینه که داخل یه تور گیر افتاده ! میره سمتش که میبینه یه عنکبوت بزرگ با سرعت میاد به سمتشون . به عقب میره ! دوستش خیلی تلاش میکرد تا خودشو نجات بده و از او هم کمک می خواست ... ولی او ترسیده بود و جلو نمی رفت ! وقتی عنکبوت دوستشو گرفت از اونجا فرار کرد ؟!