تازه شب شده بود از سیاهی شب چشمهایش تار شده بود, برقها هم مثل خورشید رفته بود . پله ها را اهسته پایین می امد, بدنبال شمع همه جا را گشته بود ولی عاجز, این عینک سیاه هم نمی خواست از چشمهایش جدا شود . خسته و درمانده بطرف پنجره رفته بود نور کمی از بیرون به داخل زده بود چشمانش به سیاهی ای در کوچه دوخته شده بود انگار کسی درون تاریکی بود, وای چه صحنهء حولناکی ! دو سیاهی بر سر یک سیاهی ؟ مثل اینکه قصد جانش را کرده بودند . ناگهان خود را بیرون از خانه دید, فریاد زد : سیاهی کیستی ؟ داری چیکار میکنی ! یک سیاهی بطرف ان امد, همه چیز بسرعت گذشت . یکدفعه همه جا روشن شد اما لحظه ای طول نکشید دوباره تاریکی مطلق حکمفرما شد انگار این عینک سیاه نمی خواست از او جدا شود . جوان بروی زمین افتاده بود . ای کاش برق چشمان او هم مثل خورشید می رفت و فردا برمیگشت ولی بازگشتی برای او نبود .